۴.۳.۹۴

از خواب بیدار شدم. ساده ترین و آبرومندانه ترین لباسم را پوشیدم. آرایش مختصری کردم و دسری را که خریده بودم زیر بغل زدم و پیاده راه افتادم به طرف مهمانی خدا حافظی!
سعی کردم به آدمهای غربیه و آشنای توی مهمانی فکر نکنم. نترسم از این که گوشه ای تنها بیافتم و یا آدمها سوالهای بی ربط و خصوصی بپرسند و من را معذب کنند.
تصمیم گرفتم به محض اینکه احساس کردم تحت فشار جمع هستم بزنم بیرون و برگردم.
اما یک طوری مرکز توجه شدم. اینکه خبری ازم نیست. اینکه عوض شده ام. اینکه زیبا شده ام (نمتوان اظهار نظر یک خانم محجبه بودایی- مسلمان شصت ساله را دست کم گرفت  :)
تا اخر مهمانی حرف زدم. بیشتر با آدمهای غریبه و کمتر با آدمهای آشنا!
آخر شب یکی پیام داد که خیلی خوشحال شدم از دیدنت، چیکار میکنی این روزها که اینقدر تغییر کرده ای؟ رازت چیست؟

نمی دانم، فقط روحم را میان جسمم بند کرده ام. خیالم را هم در محدوده اجاق و یخچالم نگه داشته ام. جسمم را هر روز یکساعت می دوانم و می خندم، به ترک دیوار هم می خندم...

۲۵.۲.۹۴

بهار توبه شکن رسید، چه چاره کنم ...

بحث علم بهتر است یا ثروت همچنان ادامه دارد. خوبی اش این است که هر دویمان به این توافق رسیده ایم که ثروت و علم با هم جور درنمی آیند و عمرمان کفاف نمیدهد هر دو را داشته باشیم.
تجربه من میگوید، من که دنبال علمم، آخرش ثروت نسیبم می شود و او که دنبال ثروت است، دانشمند میشود!

۲۰.۲.۹۴

صدای سکوت

میگفت: چی کار میکنی صبح تا شب توی اون اتاقت؟ حوصله ات سر نمیره!
کاری نمیکردم، بیشتر وقتها داشتم کتاب میخوندم، هر چی گیرم می آمد. سری هری پاتر رو که آرشام- پسر همسایه که ۱۰ سالش بود- بهم قرض داده بود، همانجا خوندم.

حوصله ام سر نمی رفت. فقط میخواستم دوام بیارم. یک روز که از خواب بیدار میشوم بهش فکر نکنم. یک شب که میخوابم آخرین فکرم قبل از خواب نباشد. خوابش رو که می بینم هفته ها بهش فکر نکنم. با هر صدای زنگ تلفنی از جا نپرم. از خدا می پرسیدم: چرا نمیتوانم فراموش کنم؟

سر کله آن یکی توی زندگیم پیدا شده بود که میخواست من را ببرد فرانسه، از استدلالهایش خنده ام می گرفت. از تلاشش برای قانع کردن من. انتخاب من بین رفتن و ماندن نبود. بین زنده بودن و زندگی کردن بود. از بین تهران و فرانسه، کابل را انتخاب کردم ، چه خوب انتخاب کردم! :)
سالها گذشت و من روزهایی را بیدار شدم که به او فکر نمی کردم و شبهایی که با یادش به خواب نمی رفتم. مطمینم اگر روزی توی خیابان ببینمش، حتی پنج ثانیه هم بهش فکر نمیکنم.
به جایش به آن آپارتمان نارمک فکر میکنم. به آن یک سال که روزهایش و شبهایش آنقدر شبیه هم اند که نمیتوانم تفکیکشان کنم. چرا آن یک سال که او همه غذاهایی ایرانی را با دقت تمام بهم یاد می داد، از باقلا قاتوق تا ته چین و خورش فسنجان، حتی یکی شان هم یادم نیست؟ حتی نمیدانم اسم کوچکش چه بود. به او که اولین بار بهم فهماند بیست سال ایران زندگی کردم و هیچ چیزی از این آدمها نمی دانم ...

 راستی اسم کوچک خانم امینی چه بود؟ هنوز زنده است؟
راویسِ پاریس‌تگزاس از ناکجاآبادش بعدِ چهار سال برگشته. شب را نمی‌بردش خواب و ایستاده به ظرف‌شستن، در آشپزخانه‌ی خانه‌ی برادرش، والت. فردا صبح‌ش هم نشسته به واکس‌زدن کفش‌های والت، برادرش و زنش و هانتر، پسرش. داشتم فکر می‌کردم این که تراویس ایستاده به ظرف‌شستن از یک درماندگی دارد می‌آید. از ندانستنِ این که حالا چه باید کرد. از بی‌چاره‌گی. از این که آدمی گاهی آن‌قدر ناتوان است در تشخیص این که چه باید کرد برای دیگری، برای نشان‌دادنِ مِهرِ ابترش به دیگری، که دمِ دست‌ترین کارِ پسندیده که مو لای درزِ پسندیدگی‌اش نرود را انتخاب می‌کند. این که بدانی لااقل این یک کار مفید و بی‌ضرر هست که می‌شود انجامش داد، بعدِ آن همه زخمی که زدی، آن همه گندی که زدی. داشتم فکر می‌کردم این که آدم این ظرف‌شستن‌ها، واکس‌زدن‌ها، کلیدوپریزتعمیرکردن‌ها را این‌طور با جدیت دست می‌گیرد، گاهی از سر این است که دل‌ت می‌خواهد لااقل یک کارِ درست انجام داده باشی، یک کاری که خیال‌ت راحت باشد بی‌هیچ تاویل و تفسیری، کارِ درستی‌ است. همین‌قدر «دسپرت».

از اینجا!

فکر میکردم این شستن و رفتن و پختن و غذا دادن این روزهای من به کجا وصل میشود...

۱۹.۲.۹۴

دیروز جشن فارغ التحصیلی سال بالایی ها بود. دوست برایم بلیط گرفته بود به عنوان اعضای خانواده اش. 
رفتیم سالن برگزاری مراسم. همه لباس رسمی و آرایش کرده و خندان! دلم خواست من هم که فارغ میشوم بابا باشد. به همه معرفیش کنم. یک جایی بین آن هزار نفر بنشیند تا اسمم را صدا کنند و مدرکم را بدهند دستم.
به دوستم گفتم. پرسید: اینقدر فارغ التحصیلی برایت مهم است؟
گفتم : نه، اما میدانم برای پیرمرد مهم است. خیلی!

۱۷.۲.۹۴

... چو تخته پاره بر موج

هوای شهر مثل من دیوانه شده است. سرد و گرم میشود. جاکت برمیداری، آنقدر گرم میشود که از جین بلند پوشیدن پشیمان شوی. سرد میشود به خودت نفرین کنی که چرا آستین کوتاه بیرون آمدی.
مردم گریز بودم، دمدمی مزاج هم شدم.
دیروز توی ایوان نشسته بودم و همزمان که کتابم را میخواندم و ناهارم را می خوردم و گریه هم میکردم  به خاطر حس مشترک خودم و کتاب (مولتی تسک) فکر کردم به خودم، به آن همه که من های من پشت سر گذاشتیم. به خنده ها و گریه ها و دریغ ها و حسرتها... به این که چقدر زود دارد یکساله میشود اینجا آمدنم.
به حلقه آدمهام نگاه کردم. به خوبی ها و بدی هایشان. به آدمهایی که پشت سر گذاشته ام و ترسیدم. یکسال بعد همین روزها که بار برگشتنم را می بندم. آدمهای گذشته ام فرقی کرده اند؟ من چی؟ من عوض شده ام؟ عوض میشوم؟ دوباره می توانم در آن شهر بخندم؟ آدمهای اینجایم چه میشوند؟ آدمهایی که باهاشان میخندم و میگریم؟ پشت سر میگذارمشان؟ از کی دلتنگ آدمها میشوم؟ کی قرار میگیرم به قول تو!
به خودم ، به ایوان، با پارکینگ انطرف تر، به کارگرهای پایین که توی باغچه روبرویی کار میکردند و عین خیالشان نبود زنی در ایوان نشسته و درست آن سر کره زمین زنی دشنام میشنود، تحقیر میشود برای هیچ!!!

۱۲.۲.۹۴

زخم زدم!
زخمهایی کاری بر شانه هایی که در بدترین روزهای زندگیم پناه گریه هایم شد .


پ ن: چقدر این نوشته خرس را دوست داشتم!

۱۱.۲.۹۴

یک دوست صمیمی دارم که معتقده جنگ برای دنیا خوبه! یک استاد راهنما دارم که خیلی قبولش دارم و معتقده جنگ دنیا را جای بهتری میکنه.
من موندم وسط که این همه آدمهای آواره و مرده و تکه پاره شده روحی و جسمی را کجای استدلالشان جا بدم؟
طبعا احساسات من برای هیچ کدامشان استدلال نمیشود... :(