۱۰.۴.۸۷

برای اولین بار است که کسی را اخراج می کنم. نیما حاضر نشد به جای من جور این کار را بکشد.
تلفنی گفتم که اخر ماه بیاید وتصویه حساب کند.وقتی که داشتم حرف می زدم آن طرف گوشی سکوت محض بود وهیچ!

۹.۴.۸۷

یادم هست که قبل ترها گاهی راجع به مناظری در کابل که با آن روبرو می شدم می نوشتم.گاهی ان منظره پشت پنجره اتاقم در شرکت رییس بزرگ بود وگاهی هم منظره شهر کابل در شب از روی تپه وزیر اکبر خان که به واسطه کتاب وفیلم بادبادک باز جهانی شد.
اینجا در دانشگاه اتاق کار من در من منزل(طبقه) اول است و بعضی وقت ها برای انجام کاری ویا هنگام احضار بالایی ها می روم منزل سوم .بین منزل دوم وسوم یک پاگرد است و پاگرد کلکین(پنجره) بزرگی به بیرون دارد.ما همسایه مکتب نابینایان هستیم و آن کلکین به سمت مکتب نابینایان است.
منظره هایی که در رفتن های شتابزده وبازگشت های بی شتابم در انجا می بینم نه مرا شگفت زده می کند ونه اینکه حس دلسوزی یا ترحم ام را برمی انگیزد. انگار زندگی آن ها را پذیرفته ام با همان حالتی که دارند. وقتی که ظرف های غذایشان را از آشپزخانه می گیرند ویا کسی دارد تازه واردی را در حالیکه دستش را گرفته است راهنمایی می کند .گاهی هم با صدای بلند بین خودشان می خندند و تو چه فکر می کنی شاید دارند ما بیناها- با تعریف خودمان از بینایی- مسخره می کنند وبه ما می خندند.
غروب های زمستان هم که فقط چراغ های حیاط مکتب است که حس خوبی را در من برمی انگیزد.
بعضی وقت ها- بیشتر وقت ها -اطرافیانم این بی خیالی من نسبت به این گونه وقایع را به حساب خود خواهی بیش از حد من می گذارند وحتما مرا آدم سنگدلی می دانند.
من هم فکر می کنم دلسوزی برای کسی که کاری برایش نمی توانی بکنی ویا خودش نمی خواهد حتی کاری برای خودش بکند- در موارد دیگر-چه فایده ای دارد جز تزریق کردن احساس بد در خودت .
به هر حال امروز که بالا رفتم تا ورق های شین را که در دفتر من جا گذاشته بود برایش ببرم به منظره ها فکر کردم واینکه مدتیست از منظره ها ننوشته ام...

پ ن بی ربط: همسر پیرمرد بعد از برگشتن از بامیان خوش خوی( خوش اخلاق) شده است. سلام بر حضرت بودا!

۸.۴.۸۷

گدایگرهای شهر ما یا کودکان کار

تصویر اول:
پسر بچه می خواهد که موتر را بشوید،نیما می گوید که موتر ضرورتی به شستن ندارد.پسر بچه اصرار می کند
نیما می گوید نمی خواهد بشویی فقط حواست به موتر باشد.
دوبار آینه های بغل را در وقت خرید دزدیده اند.
تصویر دوم:
دختر بچه ای می خواهد به ما ساجق بفروشد که نمی خریم وبعد از چند بار التماس کردن ناامید می شود ومی رود.
من تحسین می کنم ،طفل هایی را که برای گذران زندگی خود وخانواده هایشان کار می کنند.شخصا احساس بدی از دیدنشان ندارم چرا که من هم در کودکی ام کار کرده ام ولذت ها وسختی هایش را می دانم.
نیما می گوید اکثر این ها چون در کوچه وخیابان بزرگ می شوند،آدم های کوچه وخیابانی می شوند.و بعدها ممکن است آدم های خطرناکی شوند.

می دانم که این موضوع پیچیده تر از آن است که با چند سطر بشود اظهار نظر یا نتیجه گیری کرد اما این ها در بین ما هستند وزندگی می کنند وامیدوارم که این بچه ها خودشان راضی به این باشند که این درامد صرف خانواده هایشان شود. امیدوارم از طرف کسی به جبر به کار فرستاده نشده باشند.


پ ن: دیشب با هشت ساعت پیاده روی خرید برای نخریدن- اصطلاح اختراعی نیما- رکورد شکستیم! از ساعت دوازده ظهر تا هشت شب.
...

۶.۴.۸۷

سیل یا سد؟
طبق آمار درصد حاملگی نوجوان‌ها در ایالات متحده از تمام کشورهای صنعتی بالاتر است. * یکی از مهمترین دلایل این قضیه هم آزادی راجع به صحبت کردن در مورد امور جنسی است. سن آزادی روابط جنسی در سوئد پانزده سال است و کاندوم و دیگر وسایل پیشگیری از بارداری از زمان نوجوانی به رایگان و به صورت محرمانه (‌یعنی بدون درخواست اجازه از والدین) از طریق مدارس در اختیار دانش آموزان است. این وضع کمابیش در کشورهای هلند و فرانسه و انگلستان و کانادا نیز صادق است.

در مقایسه با کشورهای اتحادیه اروپا، صحبت از روابط جنسی هنوز یک تابو در ایالات متحده محسوب می‌شود. مخصوصا در سطح مدارس و آن‌هم مدارس دولتی. بچه‌ها باید از والدینشان رضایت‌نامه کتبی بیاورند که بتوانند سر کلاس آموزش مسایل جنسی بنشینند و قرص‌های ضد بارداری و کاندوم بدون اجازه والدین به بچه‌ها داده نمی‌شود. از طرفی سقط جنین- که در همه ایالت‌ها آزاد نیست- رایگان نیست و حتی پایین‌ترین قیمتش برای کسانی که بیکارند یا دانش آموز،‌ رقم بالایی‌است. هنوز مساله سقط جنین مساله خدا و پیغمبر است، طوری که نقش ویژه‌ای هم بازی می‌کند حتی در سطح انتخابات ریاست جمهوری.

در مبحث نهادهای اجتماعی‌کردن کودکان و بعد هم ورود نوجوانان به مبحث بلوغ یک تئوری وجود دارد به نامInterpretive Reproductive که می‌گوید گروه‌های همسن و سال و خلاقیتی که آن‌ها در دوباره‌سازی روابط بزرگسالان دارند از مهمترین نهاده‌های اجتماعی‌کردن کودکان و نوجوانان است. بر خلاف نظریه‌هایی مثل یادگیری اجتماعی Social Learning Theoryکه می‌گوید تقلید و آزمون و خطا مهمترین روش اجتماعی شدن یک کودک است این تئوری عقیده دارد تا کودک یا نوجوان چیزی را از همسن و سال خودش نشنود و بازسازی نکند،‌ این فرایند یادگیری رفتار اجتماعی تکمیل نخواهد شد.

قصد مقایسه دو جامعه ایران و ایالات متحده را ندارم. اما در این مبحث یک چیز مشترک است. اگر عدم آموزش مسایل جنسی در امریکا منجر به آمار بالای حاملگی نوجوانان می‌شود،‌ در ایران یکی از دلایل سردمزاجی جنسی و بعد آمار بالای جدایی‌هاست. در ایران که در کل چیزی به نام آموزش مسایل جنسی در قبل از ازدواج نداریم و اگر فرض بگیریم که نوجوان هیچ چیز در مورد نحوه ارتباط جنسی زن و مرد از خارج از مدرسه نشنود احتمالا تا سال آخر دبیرستان اسم عمل لقاح گل‌ها را خواهد شنید. (‌من رشته‌ام ریاضی بود. احتمالا دوستان تجربی خوانده از این بیشتر یاد می‌گیرند.) بعد هم مگر همه دبیرستانی‌ها به دانشگاه می‌روند که درس تنظیم خانواده بردارند؟

خب حالا با تمام این تفاصیل من نمی‌فهمم که چرا ما باید مخالف حضور "زنان" ازدواج کرده در کنار "دختران" مجرد در دبیرستان‌ها باشیم. اولا مگر معیار جدا سازی بر اساس وجود یا عدم وجود تکه گوشتی به نام پرده بکارت داریم؟ (‌با فرض اینکه همه "دختران" پرده بکارت دارند و همه "زنان" ندارند). در ثانی مگر قرار است همه این "زنان" بیایند از تجربه‌های جنسی‌شان در مدرسه حرف بزنند؟ و خوب حرف بزنند. چه اشکالی دارد؟ حتی اگر فرض را هم بر این بگیریم که "دختری" تا زمان دبیرستان از نحوه آمیزش جنسی زن و مرد خبردار نشده باشد،‌ چه اشکالی دارد یاد بگیرد و بداند که چطور کاندوم را به طرفش بدهد که استفاده کند یا چطور خودش از بارداری پیشگیری کند و اصلا -امیدوارم البته- بفهمد که باید از یک رابطه جنسی لذت ببرد و نترسد؟

و فقط هم این نیست. شاید حتی دردل کردن از سوی دوستان متاهل بتواند مسايل جدیدی را به این نوجوانان مجرد نشان دهد که نه در خانه و نه در مدرسه از آن صحبت می‌شود و این بتواند در انتخاب بهتر در آینده به آنها کمک کند. اینکه بیایم و بگوییم دختران سطح پایین اجتماع زود ازدواج می‌کنند و فرهنگ نادرستی را رواج می‌دهند تنها پاک کردن صورت قضیه است. چرایی این قضیه بحث دیگری است اما جداسازی این نوجوانان - تاکید می‌کنم نوجوانان- تنها بر اساس وضعیت تاهلشان از بقیه همسن و سالانشان تبعیض بزرگتری است. تبعیضی که به ضرر هر دو گروه است.


* Teenage Pregnancy in Industrialized Countries: Policy Implications for US. By Elise F. Jones and others.



پ ن: این مطلب برای آخر هفته تان باشد وبه این فکر کنید که نداشتن اطلاعات و تابو بودن صحبت و آموزش در مورد مسایل جنسی چه با نوجوانی وجوانی مان کرد!!امیدوارم ما نخواهیم حماقت ها ونادانی های فرهنگی خودمان در مورد این مسایل را به نسل آینده منتقل کنیم.


پ ن2:این مطلب از اینجا گرفته شده!
رفته است... از همین می ترسیدم ... دخترک دبیرستانی آرام وخجالتی مدتی ست که گریخته است
...

۴.۴.۸۷

این روزها گاهی به این فکر می کنم که دیدن شش قسمت ویا بیشتر یک سریال در یک شب وآن هم چند شب پشت سر هم جزو اعتیاد محسوب می شود یانه؟

دوم اینکه: باباهه پرسید خوب رابطه ات با مریسا(دوست دخترش) چطوره؟
پسره میگه : دیگه ما با هم دوست دختر ودوست پسر نیستیم!
باباهه می گه: نه خیر ،شماها هیچ وقت دوست معمولی نبودید.

سوم اینکه: هی ،سلام! -با لحن مریسا وقتی که می خواهند ادای دوست های معمولی را در بیاورند.

۲.۴.۸۷

امروز قرار نبود که پستی داشته باشم،از آنجا که تمام قبل از ظهر من در کارگاه اموزشی نرم افزار جدید بخش پذیرش گذشت وناهار هم دوساعت تمام بیرون از دانشگاه بودیم -به مناسبت رفتن این رییس هندی نازنینم رفتیم اینتر کانتینانتال- اگر نمی گفتم می مردم! خلاصه من وجدان کاری ام درد گرفت ونشستم کار کنم که این نرم افزار بخش مالی باز،بازی در اورد ومن را گذاشت سر کار .من هم زنگ زده ام به بخش آی تی تا بیایند ببینند چه مرگش هست.
این روزها دارم داستان زندگی سهروردی را می خوانم وسریالO.C را می بینم
خوب اگر در این چند روزه دیدید که بواسطه خواندن این کتاب "عرفان "خونم بالا رفت زیاد تعجب نکنید،خودم خوب می شوم.


پ ن: نداریم!

۱.۴.۸۷




بخش پنجم وپایانی سفرنامه بامیان
دشت هایی چه فراخ
کوه هایی جه بلند...

آخرین روز کارگاه است.با صدای زنگ تلفن- نسیم زنگ زده است از خواب می خیزم ،ساعت از هفت گذشته بدون اینکه صبحانه بخوریم به راه می افتیم. پاهایم به خاطر پیاده روی های این چند روزه حسابی درد می کند وراه رفتن را برای من دشوار می کند. از میان دشت ها می گذریم وبه محل کارگاه می رسیم. چون تعداد شرکت کننده ها زیاد است آنها را به دو گروه تقسیم کرده ایم.تعدادی از ساعت هشت تا ده د تعدادی دیگر از ساعت ده تا دوازده برای تکمیل کار عملی شان می آیند.بعد ازظهر باید بروم خرید. خسته ام ... خسته ...
ایستادن هم خسته ام می کند.بالاخره کارگاه تمام می شود ومن خودم را روی نیمکت راهروی کارگاه رها می کنم.شرکت کننده ها یکی یکی از برابرم می گذرند.خداحافظی می کنند ومی روند.
به فکر برگشتن به خانه بتول هستم.فکر پیاده برگشتن آزارم می دهد،پاهایم درد می کند ومی دانم برای خرید بعدازظهر هم باید آماده پیاده روی باشم ..
آقای مومنی مثل نجات دهنده ای به نسیم زنگ می زند وما را برمی گرداند.دختر نازنینش نگار جان وخانمش هم همراهمان می آیند.ناهار را می خوریم بعد میوه وصحبت های دوستانه ای که گل می اندازد.
ساعت چهار می رویم بازار برای خرید ومن می خواهم نمد بخرم برای دوستی اما سایزی را که می خواهم پیدا نمی کنم.قوروت می خرم ویک شال دست دوز هزارگی که عاشقش می شوم در اولین نگاه ،بعد می رویم سیلک رود و عبدا... یکی از بچه های کارگاه راهنمایمان می شود تا فروشگاه را نشانمان بدهد.من یک شال برای مادر نیما می خرم چون دیروزروز مادر بوده است ومن هدیه ای برایش نگرفته ام. در آخرین لحظات نسیم هم به ما می پیوندد وما می رویم به مرکز میراث فرهنگی بامیان که درست روی تپه ای روبروی بوداهاست. شاختمانی که با وجود هزینه هنگفتی که صرف آن شده است مثل یک شکل کانکریتی بی هویت بالا رفته است. خانم عطایی از ناهمربانی هایی که با فرهنگ وتاریخ این مردم می شود صحبت می کند. محل گذشتن جاده ابریشم را نشانم می دهد ومتاسف است برای بامیان وفرهنگ وتاریخی که همه می خواهند به فراموشی بسپارند وشهری تاریخی که مردمش روی گنج هایش کچالو می کارند وقلب من که بارها در این شهری -که دیگر شهر نیست- فشرده می شود.
برمی گردیم به خانه بتول ومهدی جان تا باز مهمانشان باشیم.جف صبح امروز به سمت کابل حرکت کرده ست.
آقای مومنی وخانمش هم قرار است که بعد از شام به ما بپیوندند.می آیند ومی روند، شام می خوریم ومی خوابیم!



بخش پایانی


دلم گرفنه
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
ورنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دشت های عجیبی واسب ،یادت هست،
سپید بود ومثل واژه پاکی ،سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد.
وبعد،غربت رنگین غریه های سر راه.
وبعد تونل ها .
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
وهیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،که روی شانه نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی ،که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه هیچ چیز مرا ار هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
وفکر می کنم این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.

ساعت حرکت به طرف کابل دو صبح است. ساعت یک ونیم با صدای زنگ موبایل بتول بیدارمی شوم ووسایلم را جمع می کنم. تا روشن شدن هوا داخل موتر خوابم نمی برد.چراغ موتر فقط فاصله چند متری را روشن می کند ودر تاریکی به پیش می رود.ساعت ازچهار گذشته که جایی برای نماز توقف می کند وبعد دوباره به راه می افتیم. می خوابم وبیدار که می شوم پنج صبح است. به حساب من باید یازده برسیم کابل اما عملا دو بار تایر موتر پنچر می شود ،بار اول درایورتایر زاپاس دارد اما بار دوم بیشتر از نیم ساعت کنار جاده منتظر می شویم تا درایور های دیگری را پیدا کند تا تایر دبگری قرض بگیرد. ساعت یک ونیم می رسیم کابل.نزدیک خوشحال خان پیاده می شوم وتاکسی می گیرم. به خانه که می رسم وکلید را می اندازم و وارد می شوم،ودوش می گیرم وبعد روبروی تلوزیون دراز می کشم وکانال محبوبم پی ام سی را می گیرم و... دوباره زندگی در مسیر معمولش هست که مرا با خود می برد.



بعد نوشت
حرف های ناگفته این سفر می ماند برای روزی که روزش باشد ومجالی برای گفتن!!!!:

۳۰.۳.۸۷












سفرنامه بامیان- بخش چهارم



نسبم شاید
برسد به گیاهی در هند
به سفالینه ای از خاک سیلک
نسبم شاید
به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
سهراب سپهری- صدای پای آب


کارگاه قرار است ساعت هشت شروع شود.من ساعت شش ونیم از خواب می خیزم.مریم رفته است. با شگفتی می بینم که جف هم مثل نسیم وآقای صادقی شب را در محل اینترنت کلپ- کارگاه- به صبح رسانده است واز این کار پشیمان به نظر نمی رسید.ساعت نه کارگاه با صحبت های آقای صادقی شروع می شود وبعد ازآن جف صحبت می کند اول نسیم ترجمه همزمان را شروع می کند ودر اواسط آن را به من واگزار می کند.به خوبی از عهده اش برمی آیم.
نسیم بخش عملی را شروع می کند ومن هم دربین شرکت کنندگان به آنها کمک می کردم.با وجود سرعت اینترنت وتعداد کم کامپیوترها ،نسیم برای کار عملی فردا همه را به دو گروه تقسیم می کند تا در دو زمان با آنها کار عملی را پیش ببریم!
بعد از کارگاه به خانه یکی از دوستان می رویم.خانم رضایی در شفاخانه بامیان سر قابله است وفعالیت های اجتماعی زیادی دارد و مدرس کورس سواد آموزی ورییس شورای محلی. با قورمه سبزی از ما پذیرایی می شود وجالب اینجاست که جف به سختی می تواند روی زمین بنشیند.
اواز ودمبوره هزارگی- که پسر خانم رضایی اجرا می کند- باز آن بغص را در من که چند روزیست دم فروبسته زنده می کند ویک بار دیگر هم آن بالا بالای سر بودای کوچک تر-شمامه- انجا که جف می پرسد به چه فکر می کنی؟
می گویم :سعی می کنم باور کنم که پدران ما اینجا در این شهر –که دیگر نیست- با این قدمت وفرهنگ زندگی می کرده اند و من تا امروز نمی دانستم وکوشش می کنم که از خودم نا امید نباشم!!!
بعد به دیدن چهل ستون می رویم. غاری ساخته دست بشر با ستون های متعدد که هنوز در وزارت فرهنگ ثبت نشده است و راهنمای ما تا عمق 500 متری رفته است اما به انتهایش نرسیده است. عجیب ، وهم آلود وغم انگیز است...، راهنمای ما آقای مومنی است که در دو زمان متفاوت در جایی با هم همکار بوده ایم و در میراث فرهنگی بامیان کار می کند وخانمش –خانم عطایی- که رییس کمیسیون مستقل انتخابات بامیان است همراه دخترشان میزبان ها وراهنمای ما در این گردش هستند.بت های بودا در برابرمان است.از پله ها بالا می رویم. راهنمای ما توضیح می دهد که صورت های نقاشی شده در مغاره ها را از بین برده اندو مخصوصا چشم ها وبینی ها واین که صورت های بودا ها در دوره عبد الرحمان خان تراشیده شده اند.
راجع به احساسم برای بتول می گویم که از روزی که وارد شده ام نگاه های بودا را بر شانه های خود احساس می کنم که با آرامش در من می نگرد.احساس نمی کنم آنها در آنجا نیستند. بی اغراق برای من هستند،هنوز همانجایند واز آن بالا به من نگاه می کنند!!!!
مهدی از سهیلا می گوید که بیست دقیقه تمام بالای سر بوداها که رسیده است گریسته است،با خودم فکر می کنم ،حق داشته است!!!
وقتی که پایین می رسم روی زمین می نشینم ،دیگر نمی توانم ادامه دهم. خستگی نیست وهست. بیشتر شوک است .اینکه باید بنشینم وکمی فکر کنم. چند دقیقه می نشینیم همه متوقف می شوند وبعد به راه می افتیم.
شب که برمی گردیم پشت در می مانیم. کلید پیش مهدی مانده است. مدتی توی حیاط در ایوان می نشینیم واخر سر خانم صاحبخانه ما را برای خوردن چای به داخل می برود وقصه خودش را می گوید.
پیدا کردن این همه دوست مرا متعجب کرده است. آدم هایی که تو را می پذیرند بدون آنکه تو را بشناسند .
نیما زنگ می زند ودوباره خبرهای بد کابل را می رساند، می دانم که به این خاطر است که من هم باخبر باشم که انجا چه چیز درجریان است وبعد گله مند نباشم که چرا من در جریان نبودم. به هر حال شام می خوریم ومن می خوابم. دلم برای خانه ام، برای ساعت های تنهایی ام وبرای همخانه ام تنگ شده است .آن بوداها هنوز هم دارند مرا نگاه می کنند،حتی در این تاریکی!!!!

۲۹.۳.۸۷

کارگاه وبلاگ نویسی در بامیان


































این عکس ها توسط نسیم،مهدی مهر آیین و بتول محمدی و... گرفته شده
وحقوق معنوی ومادی آن به آنها تعلق دارد!









سوال:
چرا ودر چه زمانی صورت های بوداها با تراشیده شدن از بین رفت؟
شکل صورت ها چه چیزی را ثابت می کرد؟؟؟
چرا عبدالرحمان خان سعی در تخریب بوداها کرد ،اگر چه توپ های او را یارای تخریب کامل آنها نبود؟؟؟

۲۸.۳.۸۷

سفرنامه بامیان- بخش سوم











روزی خواهم آمد،
وپیامی خواهم آورد.
در رگ ها نور خواهم ریخت.
وصدا خواهم در داد: ای سبدها تان پر خواب !سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.


ساعت شش صبح است که از خواب می خیزم. هوای تازه صبحگاهی انگار تازه مرا از خواب آلودگی روز قبل بیرون می آورد. هر کاری می کنم اینترنت وصل نمی شود،برای زنگ زدن وپرسیدن از نیما خیلی زود است. با خودم فکر می کنم باید یک فرصتی را بگذارم وبروم برای خودم خرید کنم.
این خوب است که هشت ونیم تا دوازده ظهر درگیر کارگاه هستیم و بعدش آزادیم. هنوز برنامه ای برای رفتن به بند امیر نداریم. بتول هم تا حالا بند امیر را ندیده است.حالم خوب است. خستگی سفر وگرسنگی وبعدش هم اعصاب خورد کنی که نسیم ومارتین بوجود آوردند حسابی دیروز حالم را گرفته بود.
یادم باشد همیشه با گروهی سفر کنم که حداقل یک خانم دبگر هم باشد وحداقل کسی باشد که قبلا با خانم ها مسافرت کرده باشد وبداند که خانم ها هم باید گاهی بروند دستشویی!!!حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را!!!
ساعت از هشت گذشته است که پیاده به سمت تنها اینترنت کلپ بامیان به راه می افتیم. از سر آسیاب که ما هستیم تا محل ورکشاپ که در بازار بامیان است چهل وپنج دقیقه پیاده راه است. تاکسی وموتر نیست واگر هست بسیار گران تمام می شود وبا یک توافق بدون کلام پیاده راه می افتیم. نسیم و آقای صادقی قبل از اینکه ما بیدار شویم رفته اند. راهمان را ازمیان مزارع کچالو وگندم- گیاه مورد علاقه من- انتخاب می کنیم. بامیان شهر –با تعریف معمول ما از شهر- شهر نیست.جایی که هنوز پرنده ها نگریخته اند وصدای موسیقی آب در هر جای آن شنیده می شود.مظاهر شهری ،آدم های شهری در این جا وجود ندارد و هر جای شهر که بروی نگاه صلصال وشاه مامه (بوداها) را روی صورتت احساس می کنی ،آنها ناظران خاموش این شهر زیبا ودوست داشتنی هستند. احساس می کنم آنها را دیده ام ،لزومی برای از نردیک دیدمشان نمی بینم، انگار در همه جا هستند وهمه چیز را می بینند. ساعت نه به محل کارگاه وارد می شویم و گارگاه را نسیم شروع می کند.
در میانه کارگاه چندین نفر دیگر به ما اضافه می شود. اتاق کوچک مملواز آدم های مشتاقی است که امده اند،نوبت من که می رسد و رودر روی حاضران قرار می گیرم ،برخلاف انتظار خودم حسابی دست وپایم را گم می کنم وکمی هم تپق می زنم اما آخر سر به خودم مسلط می شوم و در مورد تجربیات شخصی ام در محیط مجازی می گویم .
خبرنگار پژواک هم با من مصاحبه می کند وبیشتر سوالهایش حول کانون وبلاگ نویسان می گردد.
ظهرغافلگیرمی شویم وبه لطف آقای نطری سر از بهشت!!! در می آوریم. دره قازان، به جرات می توانم بگویم که زیباترین مناظر زندگیم را دراین دره زیبا دیدم. طیف وسیعی از رنگ سبز تمام راه را پوشانیده بود و گاهی تصویر زنی که لباس سرخ وآبی پوشیده بودند وروی سرشان سبدهای بزرگی را حمل می کردند این تصاویر را چند برابر زیبا می کرد- حق دارند این پسران دهاتی عاشق این تصویرشوند- وهمسفرانی که سفر را برایمان به بهترین وجهی خوشایند ودلپذیر کرده بود.
ناهاردر دره دوباره دست پخت خوب خانم آقای نظری رامی خوریم با دوق محلی که زن روستایی از پذیرفتن پولش سرباز زده بود.
وقت برگشتن جف زنگ زد که به بامیان رسیده است ونسیم رفت تا هتل یا مهمانخانه خوبی برایش پیدا کند.
در بامیان انتخاب های زیادی برای هتل ومهمانخانه وجود ندارد.
چند هتل محلی کوچک که شبی دوازده دالر است اما توصیه نمی شود.
روف آف بامیان(بام بامیان) که شبی چهل دالر است وگران ترین ومعروف ترینشان است،روز آخر فهمیدم که هتل سیلک رود(جاده ابریشم) که مالک آن یک خانم جاپانی وشوهر افغانش هست با شبی هشتاد دالر رکورد دارند!
هتل بامیان که هتل دولتی است .
مهمانخانه آقا خان که شبی بیست وپنج دالراست وبه توصیه آقای نظری ،بهترینشان است.
نیما زنگ می زند وتا می گویم : بله !
می گوید: درد! چرا تلفنت را برنمی داری؟
برایش توضیح می دهم که صبح تا ظهر که کارگاه بودم وتلفنم خاموش بوده وظهر هم رفته ایم دره قازان که تلفنم آنتن نداشت!
حتما حسابی نگران شده است ،آرام می شود وحالم را می پرسد و خداحافظی می کند ومن هم کمی استراحت می کنم.
باید یک وقتی را برای خرید اختصاص دهم،به من فروشگاهی به نام جاده ابریشم را پیشنهاد کرده اند. یادم هم باید باشم که قوروت وچپه نمک بخرم.
این روزها به این نتیجه رسیده ام که شدیدا آدم فردگرا وجمع گریزی هستم وحتما از نظر دیگران آدم خودخواه ومغروری به نظر می رسم.این روزها در دنیای دیگری هستم. دنیایی که با دنیای روزمره ام فرسنگ ها فاصله دارد واین برای حال این روزهای من خوب است وخوب است که این روزها کابل نیستم وروزهایم زیر نگاه های سنگین بودا ها می گذرد با آدم های مهربانی که گویی سالهاست می شناسمشان!!!!
شب که برمی گردیم ،برای شام من هستم ،بتول ومهدی که شام را که بتول آماده کرده است می خوریم ومی خوابیم. فکر می کنم تا مدتی خوابم نمی برد ودر تاریکی به سکوت گوش می دهم وبه هیچ فکر می کنم!

سفرنامه بامیان- بخش دوم


کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
وبند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن ،وپهن کردن یک فرش
وبی خیال نشستن
وگوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
سهراب سپهری- مسافر



با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار می شوم.نیما تلفن من را جواب می دهد .فکرمی کنم که همین نیم ساعت پیش خوابیده ام.نسیم است.نمی تواند پشت خانه بیاید.نیما وسایلم را می گذارد توی ماشین خودش ومرا تا محل قرارمان می رساند. من که سوار می شوم یادم می افتد که نیما را برای خداحافظی نبوسیده ام.حالم گرفته می شود.
راه می افتیم. هنوز گیج خوابم. آقای صادقی که داستان نویس است به جمع همسفرانم اضافه شده است. ساعت هشت صبح در یک رستوران محلی توقف می کنیم. من سفارش کباب می دهم ،کباب خوب پخته نشده است ومن فقط کمی از آن را برای رفع گرسنگی می خورم. حدود ساعت دوازده هم کنار چشمه ای توقف می کنیم وتوت می خوریم. راننده مان مرد دنیا دیده ای هست که خودش از مردم بامیان است وکاست های خوبش با صدای احمد ظاهر ،هایده ومعین از اول سفر آی پاد من را رسما تعطیل کرده است. من صندلی جلو نشسته ام واز موسیقی لذت می برم واز منظره های زیبایی که در دو طرف جاده ظاهر می شود عکس می گیرم.
ساعت از دو گذشته است که به بامیان می رسیم. میزبان های ما خانم بتول محمدی وهمسرش مهدی مهر آیین هستند که مدت زیادی از زدواجشان نمی گذرد واین هم اولین روز زندگی مشترکشان در خانه خودشان است. حسابی شرمنده می شوم از مزاحمتمان. اما آنقدر خوب وبا روی گشاده از ما استقبال می کنند که من آرام می شوم. بتول را از سمینار قند پارسی به یاد می آورم. می گوید که خواننده وبلاگم است ونثرم را دوست می دارد. خوشحال می شوم ،چون خودش هم اهل قلم است ونظرش ارزشمند!
هنوز خواب آلوده ام. گیج ومنگ وخسته. بلافاصله بعد از رسیدنمان ما را می برند به محفلی که برای اعتراض به قتل آقای روحانی خبرنگار بی بی سی گرفته اند. ما را معرفی می کنند ودیگران را هم به من، فکرمی کنم تمام این آدم ها که آمده اند بیشتر از من در روزنامه نگاری معلومات دارند وکار کرده اند.
یکی شان آشکارا می گوید که منتظر دیدن محبوبه ابراهیمی بوده است نه من،بعد هم می پرسد که من که چند ماهی است وبلاگ خودم را به امان خدا رها کرده ام، چطور می خواهم مدرس ورکشاپ باشم. برایش می گویم که آدرس وبلاگ من عوض شده است و مدتی است که در بلاگر می نویسم وتوی دلم هم ادامه می دهم که هیچ ادعایی هم ندارم.
غروب همگی برای قدم زدن بیرون می روند و من را می گذارند تا استراحت کنم. اما هنوز چشم هایم گرم نشده است که می آیند دنبالم تا برویم جایی که برای شام دعوت داریم.
شام را مهمان آقای نظری هستیم که در حقوق بشر بامیان کار می کند.از دخترش الهه وپسرش عرفان خوشم می آید. مودب واجتماعی هستند و آقای نظری آشکارا نگران تحصیلات دخترش است وسیستم آموزشی که ناامیدش کرده است.
خانم آقای نظری سنگ تمام گذاشته است وشام مفصلی تدارک دیده وبرای من که صبحانه وناهار درست وحسابی نخورده ام- به خاطر ترس از مسمومیت از غذاهای بین راهی- نعمتی ست. ساعت نزدیک ده است که برمی گردیم وبلافاصله می رویم توی رختخواب هایمان. یادم می رود که آی پاد را بیخ گوشم روشن کنم وزود به خواب می روم.

۲۷.۳.۸۷



قبل نوشت: کانون وبلاگ نویسان افغانستان دومین کارگاه وبلاگ نویسی خود را درشهر تاریخی بامیان برگزار کرد! آنچه در پی ودر روزهای آینده در این وبلاگ خواهد آمد توشته های روزانه من پیرامون این سفر است!




سفرنامه بامیان- بخش اول


شراب باید خورد،
ودر جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین.

سهراب سپهری- مسافر



ازآن روزی که نسیم زنگ زد وپشت تلفن گفت دارد می رود بامیان برای برگزاری کارگاه وپیش خودش حتما فکر کرده بود من نمی روم- چون جنس لطیف ،پرده نشین هستم و لابد همسرم هم نمی گذاردو....- وقتی سکوت من را شنید پرسید: راستی می خواهی بیایی؟؟؟


چند وقتی است که بدجوری حساب گر شده ام. دیگر آن آدمی که به خاطر دوره های تاتر رو در روی مادر ایستادم وقانعش کردم نیستم. فکر کردم با این همه کاری که دور وبرم ریخته حتی اگرمرخصی هم بدهند باز نمی توانم بروم وممکن است بعدا گندش در بیاید.
بعد از دور روز که مثل فرزند آدم کارهایم را روبراه کردم وخیالم از بابت کارها راحت شد، رفتم وتقاضای مرخصی کردم واین یکتا- رییس هندی ام- که ماه است به خدا ،برگه مرخصی ام را بدون هیچ سوالی امضا کرد ورفت پی کارش!!!!
من هم مثل جت موضوع را به نسیم خبر دادم که من هم هستم!!!!
این شد که من بعد از سال ها آن هیجانی را که آخرین بار در سفر تنگه واشی با بچه های عکاسی تجربه کردم ،به یاد آوردم.
نیما هم قرار است در این شب هایی که من نیستم ،دوستانش را دعوت کند وخلاصه فوتبال ببینند و...
جف هم که یکی از استادهای اینجاست قراراست با ما همسفر شود یک خارجی دیگر که روزنامه نگاراست ومن تا هنوز ندیده ام.
فکر می کنم من تنها لچک به سر این گروه باشم.
نسیم به من پیشنهاد کرده است که یک روز از کارگاه را به نقش جنسیت در دنیای اینتر نت اختصاص بدهم وهنوز به او نگفته ام که تصمیم دارم این کار را نکنم وبه جایش ترجیح می دهم یک بحث راجع به محتوا در وبلاگ نویسی راه بیاندازم!!!!!
باید یک هدیه برای خانمی که مهمانش هستیم ومن را هم می شناسد بخرم. کوله پشتی ام را ببندم و دوربینی را که قرض گرفته ام را هم روبراه نگه دارم.
شب قبل از سفر مهمان دارم. اقای ن را که تازه ازسفر ایران برگشته است ، همراه خانمش خواسته ایم. تا شام را آماده می کنم ومی خوریم ومهمان ها می روند،رمقی برایم باقی نمی ماند.
ساعت چهار صبح ساعت حرکت است. نیما دوربین وآی پاد ولپ تاپم را شارژ می کند. اوبیشتر از من نگران جمع وجور کردن وسایلم هست. غروب زودتر از هرشب به خانه آمده است و دارد دور وبر من می گردد وهوایم را دارد. انگار که دارم سفر دور ودرازی می روم. می داند که این روزها حال وروز خوبی نداشته ام. فکرمی کند این سفر وانجام کاری که دوستش دارم شاید کمی آرامم کند.
کوله پشتی ها هر کدام با دهان های باز یک طرف افتاده اند ومنتظر هستند تا برای رفتن آماده شان کنم.اما من اهمیتی بهشان نمی دهم. به خودم وعده می دهم ،صبح قبل از رفتن!!!
همسفر دیگرمان- مارتین- را نمی شناسم وامیدوارم سفرخوبی را با هم داشته باشیم.
نیما کوله هایم را برایم می بندد ومن همانجا جلوی تلوزیون خوابم می برد.

۲۰.۳.۸۷


هنوز هم می خواهم برای دلم بنویسم!
به مدت دو سال هر روز که سر کار می آمدم ، جزو اولین کارهایم بود که سری به اینجا بزنم. کامنت ها را بخوانم. آمار بازدید کننده ها را چک کنم وبرای پست های بعدی ام نقشه بکشم.
این روزها -بعد ازاولین کارگاه- که فکر می کردم من را به جلو خواهد برد، ایستاده ام!!!
حالا همه از من توقعات آن چنانی دارند، پست های خواندنی، به روز کردن های هر روزه. نوشته های حرفه ای!!!!برای سایت های حرفه ای!
هر روز هم دوست تازه ای آدرس اینجا را از من می خواهد ومن با شرمندگی آدرس می دهم وفکر می کنم : اینجا که چیزی نیست!!!
قرار نیست که در اینجا را ببندم وبروم یک جای دیگر با اسم مستعار بنویسم. باید با این شرایط که دوستانی هم هستند که اینجا را می خوانند ومن را هم از نزدیک دیده اند. سعی می کنم با این شرایط جدید بنویسم.
سعی می کنم به مصاحبه هایی که بابت اینجا با من می شود جدی تر فکر کنم ،سعی می کنم با این القابی که خوب یا بد به من چسپانیده می شود ،روراست تر وصادقانه تر برخورد کنم- آخر من آدم کم جنبه ای هستم وسریع خودم را گم می کنم.

پس،
من هستم!

۱۶.۳.۸۷

یادت هست اون روزها که تو هنوز نرفته بودی ، آن وقت ها که، بهار من ! دچار غم غربت نشده بودی و دو تایی حتی به ترک های دیوار هم می خندیدیم.

یادت هست آن روزها را که حالا دورند... دور ودست نیافتنی!!!!

این روزها خوب نیستم،

راست می گفتی که : خودت را می توانی بازی بدهی،من را نه!!!

راست می گفتی بهار،آدم هر چه دور تر فرار می کند باز یک چیزی پیدا می شود که محکم بخورد توی صورتش!!!!هیچ کس هم نیست که تمام تقصیر ها را بیاندازی گردنش وخلاص!!!

بهار! این روزها خوب نیستم ومی دانم تو هم -نگران خودت نباش ،این روزها خیلی ها خوب نیستند- این را خودم تنهایی کشف کردم ...!!!!

هر دوی ما توی آن روزهای غبار گرفته کابل گم شدیم وهنوزپیدا نشدیم!!!





پ ن: تا اطلاع ثانوی نیستم!!!!!

۱۴.۳.۸۷

این روزها دارند هولم می دهند.
-آقا هول نده، می بینی که من هم توی صف خودم ایستاده ام ومنتظرم ،عجله ای هم ندارم. سالها می توانم توی این صف بیایستم و از انتظارم لذت ببرم. با شما هستم... چرا هول می دهی؟؟؟؟

۱۲.۳.۸۷

کیف می کنم این روزها این دانشجوهایی را که من را با بی مسوولیتی هایشان چند ماهی سوزانده اند را با دماغی آوبزان از دفترم راهی می کنم و می دانم هیچ جایی هم نیست که بروند دق دلی شان را خالی کنند!!!
کم کم یاد می گیرند که این دفتر با هیچ کدامشان شوخی ندارد وباید حداقل سرو کارشان با ما که می افتد آدم های مسوولی باشند!!!!



بی ربط:
مادر نیت کرد ،غسل کرد ودو رکعت نماز خواند وبه پهلوی راستش خوابید ،شب خواب دید من و رزا داریم دست های گل آلودمان را در جوی آب می شوییم.
من و رزا آن سال پشت کنکور بودیم وداشتیم خر خوانی می کردیم. رزا بیشتر ومن کمتر! مادر که جان کندنمان را دید ،برایمان نیت کرد و خوابید وبعد به ما گفت که هر دویمان کنکور را پشت سر خواهیم گذراند وهمین طور هم شد.
من مهندسی برق دانشگاه آزاد کرج قبول شدم ورزا دانشکده پرستاری لار-دولتی.
من نرفتم ،چون بابا پول کافی نداشت. چقدر ؟ ترمی 60 هزار تومان -در حدود 70 دالر!!!!!
دیشب که رفتم کفش خریدم ،یادم افتاد .... :(
قرار است که این طور اتفاق بیافتد:
یک هفته بعد از امتحان زنگ می زنند وآن آقا با لحن مودبانه ای به من می گوید که در امتحان رد شده ام!

ویا شاید هم این طور:
خانم مو بور خندان می گوید که شما در مصاحبه رد شده اید.

اصلا قرار نیست کار من به چمدان بستن بکشد. گفته باشم!!!!