۲۹.۷.۸۷

روزهای پنج شنبه عصر را مهمان این جا هستم و در محضر این استاد شاگردی می کنم.

عکس های دبی را هم به زودی می گذارم.


تهران هر کسی را می بینم وبلاگ من را خوانده !!! فکر کنم بیشترحالت لنگه کفش در بیابان باشد. در این قحطی اطلاعات از افغانستان ،کابلی ها بیشتر بنویسید!!!!
غلمان عرب یا سه بخش آخر سفرنامه دبی

تصویری که از عرب ها در ذهن من بود مردانی به شدت لاغر واستخوانی ویا بیش از حد چاق وسیه چرده با لباس هایی بلند وآن روسری هایی که بر سر دارند وزن هایی نازیبا ونقاب پوش با چادرهای بلند مشکی. در دبی گاهی که صدای عربی صحبت کردن را می شنیدم وبی اختیار سرم را برای تایییدد تصویر ذهنی ام می چرخاندم با زن یا مرد شیک پوشی رو برو می شدم ویا در رستوران ها در آن لباس های عربی مردانی زیبا وخوش لباس را می دیدم.پلیس ها را با آن چکمه های قرمزشان که دیدم – انگار که تازه از سالن مد بیرون آمده اند- نظرم تغییر کرد. عرب ها را مردمانی زیبا یافتم.

از اتوبان شیخ زاهد می گذریم. عکس شیخ زاهد فقید در چند جا روی بیلبوردهاست وعکس ولیعهد جدید. علی می گوید که شیخ زاهد آدم خوبی بوده است ودبی امروز را او پایه گذاری کرده است.هر شخص اماراتی ماهیانه پنج هزار درهم از دولت می گیرد. جوازهای کسب وشرکت ها فقط به اسم اعراب(اماراتی ها) صادر می شود. یعنی برای ایجاد هر کسب وکارتوسط هر خارجی باید یک شریک عرب وجود داشته باشد.این یعنی درامد بدون سرمایه گذاری وکار برای شهروندان عرب!
هر طرف که بروی هنوز چیزی هست که می سازند. عرب های واقعی را تنها می توانی در مراکز خرید ببینی و رستوران ها. دکان دارها و کارگرها وکارمندان عموما از ممالک دیگر هستند.
روز اول ورودم به این فکر می کردم که دبی با این هوای به شدت گرم که در طول روز به سختی می توانی نیم ساعت در خیابان دوام بیاوری چطور توانسته است این حجم سرمایه و توریست وآدم های متخصص را از سراسر دنیا دور هم جمع کندو این طور با نظم و ترتیب وامنیت در کنار هم نگه دارد.تصویر ذهنی چه کس یا کسانی بوده است که این مردم اکنون در این شهر با این سطح رفاه و امکانات زندگی می کنند؟؟؟
این پرسش ها هنوز هم در ذهن من وجود دارند.
چرا همیشه فکرکرده ایم یا به ما قبولانده اند که فقط با کار وسخت کوشی می توانی زندگی سالم و بخور ونمیری داشته باشی واگر ثروتی جایی انباشته می شود همیشه حقی است که جایی دیگر ضایع شده است؟؟؟
چرا فکر می کنیم دموکراسی بهترین انتخاب است ؟؟؟آیا کشور من با وجود داشتن مثلا دموکراسی وضعیت بهتری نسبت به امارات که عملا سلطنتی اداره می شود ،دارد؟؟؟

مردان ،بدون زنان

وقت آمدن علی برایم ایمیل کرده بود که آیا مایل هستم در دبی کار وزندگی کنم وقتی که وارد شدم فهمیدم که دبی جای ایده الیست برای زندگی کردن. نمی دانم چرازندگی در یک شهر درجه یک از نظر امنیت اجتماعی وحقوق شهروندی وسوسه ام هم نمی کند.البته طبق نظر نیما خان این فقط لج بازی من است!
متاسفانه دبی را شهری مرد سالار دیده ام.تمام چیزها برای مردها طراحی شده است.زن های عرب در آن گرما با آن لباسهای سرتاسری مشکی رنگ.دخترهایی که عکس هایشان را در لابی هتل ها ی ارزان قیمت چسپانده اند. دخترهایی که با لباس های انچنانی دلربایی می کنند. به نظرم همه این ها نقش هایی هست که مردها برای زن ها انتخاب کرده اند وزن ها هم به آن تن داده اند.
در دبی مردها هنوز گرسنه زن ها هستند وزن ها پی چیزی هستند که همیشه از خودشان دریغ کرده اند...!

بسیار سفر باید کرد تا پخته شود خامی!!

فکر می کنم هرسال دو بار چنین سفری واجب باشد که آدم های دیگر ،زندگی های دیگر را ببینم. با آزمون وخطا پیش برویم. یک روزی باید شروع کنیم.کوله های کوچکی ببندیم ، نقشه دست بگیریم و برویم دنیا را ببینیم.
حرف پول وامکانات و فرصت سفر کردن و این ها را نزنید که شاکی می شوم.در خیلی موارد راست می گویند این امریکایی ها که فقط غیر ممکن ،غیر ممکن است.
بعد از پنج روز اقامت در دبی بالاخره سفر به پایان می رسد وما رهسپار تهران می شویم تا برادرم با دسته گل زیبایی به استقبالمان بیاید ومادر ما را در آغوش بکشد.شاید اگر دوستان ما در دبی همراه ما نبودند وما را کمک نمی کردند این سفر چیز دیگری می شد واین سفرنامه هم .فقط بادویدن ودور زدن صف های متعدد به هواپیما می رسیم. بویینگ شرکت هوایی ماهان با مهماندارن خوبشان که لبخند به لب ما را همراهی کردند.( این که چرا دیر به پرواز می رسیم ویک روز دیگر به سفرمان در دبی افزوده میشود و... شاید وقتی دیگر)-تمام.
پ ن: این روزها که تهران هستم حرف های زیادی بر زبانم جاری می شود که شاید می بایست این جا بازگو شوند اما نمی شود. به قول محمود خان معمولاحرف هایی که برای گفتن داریم را نمی زنیم.
امروز رفتم دبیرستان ف برای تکمیل مدارکش. سر بسته بگویم در محیط های ... بزرگ و تربیت شدیم.
سه قسمت سفرنامه را گذاشتم که تمام شود وجا برای حرف های دیگر باز شود.

۲۷.۷.۸۷

علی، دوست نادیده من!!!
اینترنت مفهوم آشنایی ها را به شدت دیگرگون کرده است.
توضیح: علی انسان محترم و دوست داشتنی هست که دلم نمی خواهد برایش به مناسبت نوشتن من در این وبلاگ مشکلی پیش بیاید به همین خاطر با اسم مستعار او را خطاب می کنم وبابت این از او عذر خواهی می کنم.

دیروز دفتر علی بودیم که از طریق وبلاگ من با هم آشنا شده ایم. یک بیزنس من واقعی موفق افغان است!!! به نظر من باید همین روزها یک نویسنده تمام وقت استخدام کند وکتاب زندگیش را بنویسد حتما خواندنی خواهد بود. ناهار ما را به خانه اش که در یکی از برج های شارجه است برد.خانم مهربانش ودخترهایش میزبان ما بودند،شب هم با هم به یک کافی شاپ در فستیوال سیتی می رویم وقبل از آن هم من سر از سیتی سنتر در می آورم و خربد می کنم.
استانداردهای زندگی این جا خیلی بالاست. همین هتل صافی لندمارک ما که جزو هتل های خوب کابل است با یک هتل معمولی در دبی برابری می کند.
هزینه های زندگی به شدت بالاست.مسکن وخورد وخوراک ،هزینه حمل ونقل همین طور!!!!یک شب با نیما تصمیم می گیریم که مزاحم عبد ا... جان نشویم وعلیرغم توصیه اش زنگ می زنیم که ما راه افتاده ایم و دنبال ما نیاید. این می شود که بیشتر از 50 دلار کرایه تاکسی می دهیم و در ترافیک سرگردان!!!
در کابل خودمان دلم لک می زند برای قدم زدن. این جا هوا به شدت گرم است- حتی برای من که یک سرمایی به تمام معنا هستم .وچون به شدت عادت دارم که زود بخوابم، پس از قدم زدن های نبمه شب که هوا قابل تحمل تر می شود هم خبری نیست.
در این چند روز بازار ابن بطوطه را دیدیم و سیتی سنتر وبیچ پارک ورفته ایم ماشین سواری در صحرا وبعد هم نیما رفت موتور سواری در صحرا ومن تماشایش کردم وقتی برگشت خیس عرق شده بود.
من در این شهر همه اش گرسنه ام و وقتی هم که می رویم برای غذا خوردن بیشتر از نصف اش را نمی توانم بخورم.
فکر کنم فقط این نان های کوچک کنجدی که از یک سوپر مارکت خریده ام برای صبحانه سیرم می کند وبا اشتها می خورم- نیما همیشه دو سه ساعتی بعد از من بیدار می شود- فکر می کنم قابلیت بالایی برای ماندن در این شهر دارد با این وضع!!و اهل صبحانه هم نیست.مجله های تبلیغاتی را ورق می زنم، کانال پی ام سی تو را تماشا می کنم. از ایوان هتل که رو به یک چهار راه شلوغ هست آدم ها را تماشا می کنم. خانم های بی حجاب وسر تا پا پوشیده. مردهای کارگر و آدم های اروپایی وامریکایی.هندی ها،پاکستانی ها،ایرانی ها و...
تا حالا که این جا هستیم و واقعا خوب وخوش گذشته است. نیما خان رفته است تا بلاخره یک سلمانی پیدا کند وسرش را صفا بدهد. من که هیچ مشکلی در زبان ندارم به اندازه او جرات بیرون رفتن ندارم وشاید هم شوق ش در من نیست واگر نه صبح ها باید می رفتم دریا!!!
دریا را دیدم،آن هم در شب. فکر می کنم روزش بهتر باشد ویک دفعه هم از پنجره برج محل زندگی علی درشارجه گوشه ای از خودش را نشانم داد!...ادامه دارد.

۲۶.۷.۸۷

اتاق شماره 105 یا بخش اول سفرنامه دبی

یک روزی باید کوله های کوچکی ببندیم پول کمی برداریم و راه بیافتیم و دنیا را ومردم های دیگر ر،ا ببینیم.

برای گرفتن ویزای دبی شما نیاز دارید که کسی شما را دعوت کند وشرکت هایی هستند که این دعوت نامه را برای شما در قبال گرفتن مبلغی فراهم می کنند . یک کپی از یک فکس را به دست شما می دهند و شما با آن به امارا ت سفر می کنید ودر فرودگاه همان برگه ورود شما به خاک آن کشور است.ما هم در قبال سیصد دالر ویزای دبی را گرفتیم.نه سفارت را دیدیم و نه در صف ایستادیم.
قرار است برویم وبخشی از پس اندازمان را صرف دیدن این شهر کوچک اما نمونه در جذب سرمایه کنیم.
خب تصور من از سفر به دبی چیز دیگری بود. دیدن یک نفر که با بقچه سوار هواپیما شد وچند نقر دیگری که با لباس ای محلی شان بودند تصور من را از سفر به دبی به هم ریخت. خانمی همراه همسرش بود که سرتا پایش حتی صورت وچشم هایش با چادر سیاهی پوشانده شده بود وآستین چادرش را هم مشت کرده بود تا انگشت هایش بیرون نباشد. در طول ورود به فرودگاه تا سوار هوا پیما شدن شوهرش طوری اسکورتش می کرد که انگار تمام مردان آن پرواز بالفطره ... هستند و اگربه همه ثابت نکند که با آن خانم هست حتما اتفاقی برای آن خانم می افتد.توی طیاره با نیما قرار می گذاریم که بعد از این زن ومرد پشتون در صف چک پاسپورت بیایستیم وببینیم که زنش موقع چک اسپورت هم صورتش پوشیده است یا نه. مردک می ایستد تا همه از ظیاره پیاده شوند وبعد پیاده شوند. در کمال تعجب می بینم که مامورین کنترل پاسپورت همگی زن هستند با حجاب های سیاه که همه جای شان را پوشانده غیر ازصورت و دست ها!
صبحانه نخورده ایم ومن منتظر هستم تا داخل هواپیما چیزی بدهند. املت می دهند با سوسیس و مربا!!!!!به اندازه نصف لیوان آب میوه وآخر سر هم چای یا قهوه.
فرودگاه دبی دو ترمینال دارد .پروازهای ایران،پاکستان و افغانستان از ترمینال اصلی که ترمینال یک است رفت وآمد نمی کنند.شب قبل از امدن یک بحث اساسی داشته ایم که با دوست نیما خان که قرار است بیاید دنبال ما برویم یا دوست نادیده من .هر دو بدون هماهنگی با یکدیگر قول داده ایم. فرودگاه که می رسیم هیچ کدام نیامد اند. بعد از چند دقیقه عبد ا... دوست نیما که ده سالی است ساکن دوبی هستند به فریادمان می رسد،در ترافیک مانده بود.بعدا می فهمیم که برادر علی هم آمده بوده وما همدیگر را نشناختیم!
ما را به هتلی می برد که بعد ها فلسفه انتخاب هتلش دستمان می آید. نزدیک ترین و مناسب ترین هتل به محل کارش را برای ما انتخاب کرده است تا بتواند همیشه نزدیک ما باشد.
پنج شنبه وارد دبی شدیم وامروز یک شنبه است.با این که ساعت از هشت گذشته است شهر در خواب است. دکان ها بسته اند.
البته من نمی دانم این شهر کی خواب است وکی بیدار. ساعت سه صبح می توانی بروی بیرون وقدم بزنی.
شهر هفتاد ودو ملت. هر زبانی را می شنوی از انگلیسی تا دری واردو وعربی که زبان بومی این جاست. اما انگلیسی غالب است. می روی توی مفازه انگلیسی گپ می زنی و از آن طرف به دری برای نیما خان ترجمه می کنی کاشف به عمل می آید که فروشنده ایرانی است ویا اهل همین میمنه خودمان!
این مال دکان های کوچک است. در مال های بزرگ فقط انگلیسی و شاید هم عربی باشد که به دادت برسد.
یاد داشتن چند زبان این جا یک چیز معمول است.علی با خانمش هزارگی گپ می زند با دخترهایش انگلیسی و با پرستار دخترها اردو!
عبدا... اردو،روسی ،انگلیسی،عربی و دری گپ می زند وزبان مادری اش هم که پشتوست.
یک جوری هست....ادامه دارد.

۲۳.۷.۸۷

بعد از دیدار از سرزمین غلمان عرب به تهران رسیدیم وفعلا دخترجان مادرم هستم ، بدجور!!!!


پ ن: سفرنامه دبی را خواهم نوشت وایران را هم که حتما!!!

۱۶.۷.۸۷


چرا گلی را دوست دارم؟؟؟



برای آن‌ها که که دوستم ندارند
به بهانه اکران فیلم «مجموعه دروغ ها» ساخته ریدلی اسکات در آمریکا با بازی گلشیفته فراهانی چاپ شده است. مطلب گلشیفته را به صورت کامل در این جا بخوانید: ***
زماني از خودم سوال مي‌كردم اگر من وارد سينما نمي‌شدم امروز چه مي‌كردم. زماني كه 14 ساله بودم و در حياط مدرسه با دوستانم بازي مي‌كرديم و ساز مي‌زديم... همزمان تعطيل شدن با مدارس ديگر در يك ساعت دل‌هايمان را می‌لرزاند. هنوز بعد از مدرسه قبل از رسيدن به خانه گريزي به كافي‌شاپي و خوردن سيب‌زميني و نوشابه هيجان‌انگيز بود...
هسته‌هاي آلبالو را از بالاي پل‌هاي عابر به پايين پرت كردن، دوم خرداد، پخش كردن پلاكارت‌هاي تبليغاتي براي كساني كه از صميم قلب دوست داشتيم...
وقتي با سازهاي كوچك و بزرگ چون ديوانگان از قفس پريده به خيابان مي‌زديم و خيابان انقلاب پر مي‌شد از صداي سازهاي ما، سازهايي كه حتي از درون جعبه بيرون نمي‌آمدند تنها شمايل جعبه سازها كافي بود تا فضاي خيابان پر از موسيقي و شور شود...
آن زمان كه قرار بود در يكي از بهترين كنسرواتورهاي جهان سوليست شوم و بعد از بازگشت به وطنم يك مدرسه شبانه‌روزي موسيقي در شمال برپا كنم...
آن زمان كه مرتب كنسرت مي‌داديم و پدر مادرهايمان به ما افتخار مي‌كردند. در جشنواره‌هاي موسيقي مقام مي‌آورديم. همشاگردي‌هايم همه و همه از خانواده‌اي چون خانواده خودم فرهنگي و تحصيل كرده بودند. شب‌هاي تولدهايمان بعد از رقص و پايكوبي مادر پدرها با هم مي‌نشستند و از قديم حرف مي‌زدند. از زماني كه دانشجو بودند. از دانشكده هنر ملي، از ادبيات، از شعر...
چه مي‌شد اگر آن روز گرم تابستان عكس‌هاي من به دست داريوش مهرجويي نمي‌رسيد. من از بزرگترين هديه عمرم محروم مي‌شدم. آري زندگي چون سوزن‌بان، ایستگاه‌های مسير قطار مرا عوض كرد...
من در باغ‌هاي گلابي و سيب غرق شدم و چون دختري سحر شده، توسط سينما جادو شدم. من سوار بر درختان ميوه و بال‌زنان بر رودهاي دماوند تاختم و ديگر به زندگي گذشته‌ام بازنگشتم. در خزان محله مبارك آباد دماوند. در ساختن بادبادك‌ها و دزديدن سيب‌هاي قرمز باغ همسايه، در گردو شكستن‌ها، در هم‌صحبتي با محمود كلاري، علی كني... زمانی که نمی‌دانستم رسالتی انجام می‌دهم که بزرگ‌تر از آن چیزی است که فکرش را می‌کردم و اين به تمام صدماتي كه به من خورد مي‌ارزيد ...
هنگامي كه نمي‌فهميدم دوستاني كه دو ماه كامل سر فيلمبرداري با آنها زيسته بودم و از آنها آموخته بودم چرا بايد براي هميشه در غبار زمان محو شوند... زير سرم‌ها و در بيمارستان‌ها تنها گريه مي‌كردم و نام دوستانم را در گروه زير لب زمزمه مي‌كردم و زماني كه دوباره به زندگي قديم خود بازگشتم ديگر بازي‌هاي هنرستان برايم جذاب نبود.دوستانم همه كودك شده بودند و من در ميان 25 همشاگرديم تنها ...
ذهنم در حرف‌هايي بود كه شنيده بودم. چيزهايي كه ديده بودم. صحبت راجع به فلسفه زندگي، عشق، درد، شعر، ديگر كسي مرا نمی‌فهميد ...
و سه سال بعد كه بليت سفرم در دستم بود و خانه‌ام در وين اجاره شده بود مادرم را كنار كشيدم و گفتم: من نمي‌خواهم بروم... اين راه، راه من نيست!
مادرم هاج و واج مرا نگاه كرد و هيچ نگفت. انگار بارها اين صحنه را در خواب‌هاي خود ديده بود كه آنقدر پافشاري مي‌كرد من نروم سر فيلم درخت گلابي.
ادامه دادم: من نمي‌خواهم مخاطبينم قشر مرفه روشنفكري باشد كه معمولاً به ريستال‌هاي پيانو مي‌روند... من عاشق موسيقي راك هستم... وقتي خوانندگان متال مورد علاقه‌ام دردهايشان را فرياد مي‌كشيدند من چنان خالي مي‌شدم كه هيچ ربطي به شوپن و موتسارت نداشت... مادرم من مي‌خوام براي مردم عام كار كنم... مادرم اشك در چشمانش درخشيد و هيچ نگفت و من از آن سال به رودخانه سينما افتادم. رسالت بزرگ سينما...
لذت هديه كردن لحظه‌اي از خودت به تماشاچي. هديه‌اي كه هرگز پس نخواهي گرفت. نمي‌داني اين هديه، اين رود به كجاها خواهد رفت. نمي‌داني چه كساني را سيراب و چه كساني را غرق مي‌كند... حتي شايد سال‌هاي سال بعد، زماني كه ديگر خودم از اين آب خارج شدم جوي باريكي هنوز در سر پاييني تپه‌اي به سوي گلي مي‌رود و آن گل را سيراب مي‌كند. رسالت هنر همين است...
مگر فروغ زماني كه شعر مي‌گفت مي‌دانست 50 سال بعد از او هنوز زن‌ها با شعرهايش زنده مي‌شوند و قدرتمند. مگر شاملو مي‌دانست، زماني كه خود را در اتاقش حبس كرده بود و تنها اشعارش را با ضبط صوتي ضبط مي‌كرد و امروز جوانان در كوه‌هاي شمال تهران به اشعارش گوش مي‌دهند و جان مي‌گيرند... مگر اساتيد موسيقي ما مي‌دانستند كه با نواي صوت چنان حركتي ايجاد مي‌كنند. و من، من كوچك، من نوپا،كه كوچك‌تر از آنم كه اسمم كنار اين عزيزان بيايد، با خودم عهد كردم كه بازيگر نباشم... سلحشور باشم كه به ميدان جنگ مي‌رود. مهم پيروز شدن نيست، مهم جنگيدن است. براي مردمي كه حتي شايد دوستم نداشته باشند...
هنر مانند آفتاب است مانند درخت. حتي به كساني كه دوستت ندارند هم بايد به همان اندازه درخشان بتابي... حتي به كساني كه با تبر قرار است قطعت كنند هم همان‌قدر سايه دهي، ذات هنر اين‌ است ...
و من بازي كردم و كردم. از خيلي مسائل گذشتم براي اهداف بزرگتر. رسالت سينما برايم آنقدر ارزشمند است كه هرگز براي پول كار نكردم. هرگز. بزرگترين چيزي كه به آن فكر كردم اين بود كه این فيلم چه تاثيري خواهد داشت... نه براي امروز كه براي فرداهايي دورتر... و نتيجه هم حاصل شد. هنوز كه هنوز مردم از بوتيك ياد مي‌كنند. از اشك سرما. و با وجود اشتباه‌هايي هم كه داشته‌ام اميدوارم تعداد اين فيلم‌ها براي من بيشتر و بيشتر شود...
سنتوري تا ابد در ذهن تماشاگرانش خواهد بود... درد علي سنتوري درد جوانان كشور است... درد ستاره فيلم ديوار... درد سپيده در ميم مثل مادر... نمي‌دانم دنياي امروز به سياست‌مداران همانقدر نيازمند است كه به هنرمند. اگر حافظ يا سعدي قانون‌گذار كشور بودند، اگر نيماها، سهراب‌ها، حسين عليزاده‌ها،‌ داريوش مهرجويي‌ها، كمال الملك‌ها، اگر بهرام‌ بيضايي‌ها مردم را هدايت مي‌كردند،زندگي چگونه مي‌شد؟
دنياي امروز ما بيش از هر چيز به هنر نياز دارد. هنري كه روح تمامي انسان‌ها را جلا مي‌دهد و شاد مي‌كند. هنري كه ما ملت ايران بيش از هر ملتي به آن نيازمنديم چون با هنر زاده شديم و با هنر خواهيم مرد... شعر در خون ما است... همانطور كه عشق... همانطور كه موسيقي...
من هم به اندازه مورچه كوچكي گوشه‌اي از اين ريسمان هستم. ريسماني كه مي‌تواند آنقدر قوي باشد كه ميليون‌ها انسان‌ها را از منجلاب ترس، غم، ناراحتي بيرون كشد. و اميد دهد به روزهاي سبزتر. روزهايي كه پر از شعر است و رنگين كمان. پر از مهر و عشق. عشق بي‌انتظار... چرا كه هنرمندان كساني هستند كه بي‌انتظار عشق مي‌ورزند. من در مقابل تمام زجرهايي كه در هر فيلمي كشيدم هيچ انتظاري از مخاطبينم ندارم هيچ... حتي شايد با گوجه فرنگي و تخم‌مرغ از من استقبال كنند ولي من تمام خودم را گذاشتم... هديه‌اي كه هرگز پس گرفته نمي‌شود. عاشقانه به خاكم، به مردمم، عشق مي‌ورزم و هرچه كردم براي آنها بوده و خواهد بود...
بي‌انتظار
بي‌انتظار
بي‌انتظار
من دست كساني كه مرا دوست ندارند را هم محكم‌تر مي‌بوسم و سعي مي‌كنم براي آنها بهتر و بهتر بازي كنم. بيشتر و بيشتر تلاش كنم...
با عشق
گلي
بدون شرح!!!!!

از صبح که این را دیده ام هر چند دقیقه یک بار دوباره نگاه می کنم!!!

بعد دوباره برمی گردم سر کارم وبعد دوباره نگاه می کنم!!!!

من که نظرم را اعلام کنم رسما همین ملت همیشه در صحنه اعدامم می کنند. نظر شما چیه؟؟؟

دی دو تا نقطه!!!!

۱۵.۷.۸۷

اگر من هم شروع کنم به زندگی کردن در رویاهام( رویای من زندگی در خارج از افغانستان نیست) ،اونوقت قرار نیست این بلاگ کسل کننده بشود. قول می دهم!!!!


واقعیت این است که کله صبح یک ایمیل گرفتم از این وبعد رسیدم به این و این!!!!
چرا کسانی که در غربتند ،این قدر غمگین به نظر می رسند. مگر این همون جایی نبوده که رویایش را داشتند. زندگی در یک کشوری که با راه رقتن در خیابان هاش کقش های آدم خاکی نشود!!!هان؟
خدمت دوستان وآشنایان!

اگر فکر می کنید مثل آدم نشسته ام وکارها راروبراه میکنم برای این رخصتی طولانی،سخت در اشتباهید. من با یک دستم که پشتش یکی از این چیزهایی که برای تزریق های متعدد می چسپانند به رگ ام نشسته ام پشت میزو نمی توانم هیچ غلطی بکنم.همین الان از زیر دست دکتر مستقیم آمده ام دانشگاه!!
یک لیوان چای سبز هم کنار دستم است- که من متنفرم- واین درد هی زیر پوست من راه می رود ومی خندد.
یک درد آمده است وخودش را زیر پوستم جا کرده است وخیال رفتن هم ندارد.وقتی هم که می گویم کار دارم،گردنش را با بی تفاوتی دراز می کند وخودش را محکم تر زیر پوستم می کشد.طوری که احساس می کنم حتی مو هایم هم تیر می کشد.
دندان هایم به هم قفل شده ومن نمی دانم چه اصراری دارم با این حال نزار بمانم این جا تا غروب شود وبروم بدو بدو به جلسه بعد ازظهرم برسم.

فکر کنم در دوره قبلی زندگی ام مرتازی، چیزی بوده ام!!!!

۱۴.۷.۸۷

هر چقدر که می توانید دزدی کنید!!!

دزدی شاخ ودم ندارد. هر کسی می تواند دزدی کند. در این مملکت ما هم که چیزی که زیاد است دزد است.
دو نفر از بخش خریداری ویک نفر از بخش مهندسی دانشگاه را با فضاحت تمام اخراج کردند به جرم دزدی وحساب سازی واین حرف ها!!!
اما پدر خوانده گرامی که احتمالا بیشتر از همه به جیب زده- طرف امریکایی است- و به قول دخترها تازه دوران بازنشستگی اش شروع شده است فقط استعفا داده است واز خطر اخراج رسته!!!

خوب حالا این هزاران دلاری که این وسط رفته چه خواهد شد؟؟؟؟

هیچی!!!

دزدان عزیز خیرش را خواهند دید. اگر فکر کرده اید که پلیس وشکایت وپیگیری و از این حرف ها داریم. اشتباه می کنید!!!


***واقعا باید به رفتن از این جا فکر کنم!!!!

۱۱.۷.۸۷

این هم عیدی من به خواننده های این جا:

تست شخصیت

بروید لذتش را ببرید و دعا به جان ساروی کیجا کنید که لینکش را در دبلاگش گذاشته بود!!!


این روزها یک نفر بدجوری از چشم من افتاده است. این انسان محترم بارها وبارها از راهنمایی وکمک من استفاده کرده وبار آخری اش هم از من پول قرض خواست ومن هم به او دادم. بعد از این که زمان ادای قرضش فرا رسید وبه روی مبارک هم نیاورد من یادآوری کردم .
عکس العملش دیدنی بود.
- واقعا من قرضت را پس نداده ام!!!
حالا این که اشکالی ندارد می گویم خوب بیچاره فکر کرده پول را برگردانده است.اما در این دو سه روزی که طول کشید تا این پول را برگرداند دقیقا مثل کسی رفتار کرد که مورد کلاه بردادری قرار گرفته است و محض رضای خدا یک بار هم طوری با من حرف نزد که تشکر که پول - که مبلغ کمی هم نبود- را به من قرض دادی وعذر خواهی که چرا دیر پس داده وحتی یک بار بگوید شاید من اشتباه کنم.
من هم اول پرسیدم این پولی را که می گویی به من برگردانده ای را از بانک گرفتی؟ از کجا گرفتی وکی وکجا به من برگرداندی؟؟؟
خوب فکر کن !
هیچ جوابی نمی دهد فقط می گوید : فکر می کردم این پول را برگردانده ام!!!
من هم که دیدم اگر این پول را پس نگیرم بعدها خواهد گفت که دیدی نگذاشتم فلانی سرم را کلاه بگذارد!!!!مستقیما گفتم که پول را سریعا به من بدهد!!!
اخر سر هم مستقیما این پول را به من نداد واز دست کس دیگری فرستاد.( این دیگر رسما یک فحش بود)

با کمال وقاحت دیروز زنگ زده که می خواستم بیایم خانه تان عید دیدنی. تو نمی آیی؟؟؟

خلاصه این که این مدعی شعور رسما ... به اعصاب من!!!
به خودم قول داده ام به هر کسی که پول قرض می دهم- زیاد اتفاق می افتد- حتما رسید بدهم وبگیرم تا دیگر از این اتفاق ها نیافتد!!!

***اگر احتمال یک در میلیون هم این آدم این پول را به من برگردانده باشد،اصلا از این که حق این یکی را خورده باشم ناراحت نیستم. چون رفتارش واقعا وقیحانه بود!!!!

***یک بار دیگر هم طور دیگری این اتفاق افتاده است ومن پیگیر نشده ام. آن بابا هم پشت سرم گفته چون کار فلانی مشکل داشته است من پولش را ندادم.

*** هیچ وقت اجازه ندهید با اعتبار شغلی شما بازی شود. در این موارد اگر کوتاه بیایید ضربه های جبران ناپذیری می خورید. هیچ وقت هم از حق و حقوقتان نگذرید چون راه را برای اجحاف بیشتر باز می گذارید.


دوباره عید مبارک!!!!