۱۰.۶.۹۹

عصرهای بارانی در آستانه پاییز

 وانمود می کنم نزدیک یکی از پنجره ها رو به بیرون نشسته ام و می نویسم و صدای کیبرد بین موسیقی آرامی که از آشپزخانه می آید و صدای بارانی که به کف چوبی ایوان می خورد، گم میشود. کسی در آشپزخانه شام می پزد. بوی خوبی از آنجا می آید و من غرق در نوشتنم. وانمود می کنم ... 

اما من دچار تردیدم. روزها و هفته هاست دچار تردید نوشتن م. بی تصمیم... نه می توانم کار دیگری دست بگیرم و نه می توانم بنویسم. هر از چند گاهی شکسته و بسته، کلماتی یا جملاتی می نویسم اما پیوسته نیست. تحقیق های میدانی اش هم همینطور ، درباره اش می خوانم و نمی خوانم ... کسی در آشپزخانه شام می پزد و بوی شام پخش شده است و بیرون پنجره باران به کف چوبی ایوان می خورد... اما من آنجا نیستم و نمی نویسم ...

۶.۶.۹۹

بدون ماجرا

 درست مثل یک پیرمرد هفتاد ساله دلم می خواهد روتین خودم را داشته باشم، ساعت بیدار باش، ساعت خواب، ساعت خوردن و وعده ای کوچک سالم، ساعت کار، ساعت خواندن و نوشتن، ساعت دید و بازدید با یک سری آدم ثابت... دلم هیجان و غیر قابل پیش بینی بودن نمی خواهد... دلم ملال روزهای عادی پشت سر هم بدون ماجرا می خواهد ... نمی خواهم حتی پیامی غیر منتظره، حتی صدای زنگ تلفن دوستی که بعد هزار سال می خواهد حال من را بپرسد و از خودت می پرسی: این چه می خواهد؟ به جای خوشحال شدن. 

پ ن: سرم از دیشب درد می کند و به صورت احمقانه ای مثل همیشه در برابر خوردن مسکن مقاومت می کنم و امیدوارم خودش گم بشود. 

۱۹.۵.۹۹

۴ جلسه یا عمر بر باد رفته!

 داشتم سرچ می کردم چقدر زمان لازم است تا بفهمیم کسی اماده شروع یک رابطه دوام دار با ماست. یعنی طی چند جلسه می توانیم تشخیص بدهیم این آدمی که تا دیروز در زندگی ما وجود نداشته امکان! اینکه بتوانیم روی او به عنوان پاتنر بلند مدت  سرمایه گذاری کنیم وجود دارد؟ 

قبلا فکر می کردم به هر آدمی باید ۳- ۶ ماه فرصت داد، کاشف به عمل آمد، ۴ جلسه! در جلسه چهارم شما می توانید تصمیم بگیرید که میخواهید به این آدم و خودتان فرصت بدهید که به رابطه ای دوام دار فکر کنید یا نه! و بعد از آن ۶ ماه تا تصمیم قطعی بگیرید که واقعا این آدم، آدم شماست!

حقیقتا پشمام! من خیلی دیر به این نقطه رسیدم. ماه ها و سالهای عمرم را پای آدم هایی گذاشتم که در جلسه چهارم می دانستم که لنگه هم نیستیم، اما با لج بازی می خواستم ثابت کنم چیزی از این رابطه ها بیرون می آید. 


پ ن: منبع قطعی ندارم، چند کتاب و مقاله های متعدد خواندم تا به این عدد رسیدم! 

۱۶.۵.۹۹

با دستانی شبیه او

امروز توی بالکن نشسته بودم، یک استراحت کوتاه تا برگردم پشت میز نان خوری که دفتر کارم شده است. 
پاهایم را تکیه دادم به میز کوتاه بالکن تا راحت تر لم بدهم. دستم رفت روی زانوهایم، به دستم نگاه کردم. انگار دست مامان را نگاه می کنم. 
من هیچ شبیه مامان نیستم، هیچ کدام از ما دخترها شبیه مامان نیستیم (به بابا رفته ایم) آنقدر که ملت فکر میکردند دخترش نیستم. اما دست هام این روزها خیلی شبیه دست های مامان ست... همین!

مامان گفت پیر شدی، عروسی کن!
گفتم چرا مامان؟
 گفت عروسی کن اولاد دار شوی. 
گفتم مامان تو نه اولاد داری، بدردت خوردیم؟ خوشحال ت کردیم؟ فکر نمی کنم. 
خندید و گفت: چرا که نه! خوب که هستید. 
و غمی توی چشم هایش دوید. 

ظالمانه بود حرفم، الان می فهمم که ظالمانه بود. اما مامان ...

۱۲.۵.۹۹

خودت باش و بگذار خودم باشم

گاهی روزمرگی آنقدر ملال آور یا سخت است که فکر میکنی، کاش دکمه رو به جلو داشتم و سرعت زندگی را زیاد می کردم که از این مرحله بگذرم. 
گاهی اما زندگی به سرعت برق می گذرد و دلت می خواهد دکمه آهسته را بزنی و زمان را کش بیاوری. 
کی بود آخرین باری که فکر کردی من در زمان درست و جای درست ایستاده ام و از زنده بودن ت، از زندگی و از روزها و شب هایت لذت بردی. کی بود؟