۲۳.۶.۹۰

مساله زمان مطرح است

پدر بزرگ من نزدیک صد سال از خدا عمر گرفته است و تمام شبانه روزش را در اتاقش و حیاط و ماکسیمم تا سر کوچه و مسجد محل می گذراند.
نه اهل عروسی و عزاست و نه مهمانی. فقط اگر دعوتش کنند می رود و خوشحال هم می شود.
پیرمرد مدت هاست که بین دعواهای مرگ و زندگی نوه ها و بچه هایش یک لبخند معنی دار می زند و این تمام اظهار نظرش هست. حالا اگر ازش سوال کنی: حاجی( ما اینطوری صدایش می زنیم) خب نظرت چیه؟ راحت می گوید: والله نمی فامم!! آن هم در موردهایی که ماها حاضر هستیم یخن طرف مقابل را پاره کنیم که نظر من درست است.
مثلا وقتی عمه مریم سر زا رفت، پیرمرد فقط چند روزی در خودش رفت و در مقابل گریه و زاری بقیه انها را دعوت به ضبر کرد!
مدت ها من فکری بودم که چرااااا؟ و پیش خودم فکر می کردم: عمرا که من اینطوری پیر بشوم و همه چیز زندگی خلاصه شود به یک اتاق و قران و مفاتیح و...
من می خواستم دنیا را جای بهتری برای همه بسازم و تا دم مرگ دست نکشم.
امروز فکر می کنم فقط مساله زمان مطرح است. هستند کسانی و جنبه هایی از زندگی که تا دیروز حاضر به جان فشانی برایشان بودم و امروز مسخره ترین کار و بیهوده ترین ایده ال ها هستند.
این روزها به پیرمرد و اتاقش و کتابی که به آن معتقد است و هر روز به نیت یکی از نوه ها آن را باز می کند و می خواند حسودیم می شود. به انتظار آرامش برای رفتن از بین ما... به این که او زودتر از ما و در آرامش می رود... دوست ندارم در انتحاری و تصادف موتر وزلزله و ... کشته شوم!


پ ن: اینتر نیوز یک برنامه چند روزه گرفته برای وبلاگ نویس های افغانی و هندی و پاکستانی ،که در مورد امنیت و صلح در منطقه با هم حرف بزنند. من را هم اول دعوت کردند و بعد هم حذف کردند که وبلاگت ربطی به صلح و امنیت و این حرف ها ندارد. شاکی شدم از دستشان گفتم بیایم درد دل کنم! کسی زورش می رسد حال این یارو را بگیرد که من را حذف کرده یا نه؟؟؟ولی الان فکر می کنم می بینم حق داشته، الان همه ملت در مورد انتحاری های دیروز نوشته اند و من از بابا بزرگم. خب برای من بابا بزرگم از طالبان مهم تر است!

۲۲.۶.۹۰

استقبال

صبح که از خواب بیدار شدم اولین کار باز کردن دفتر روزانه و گرفتن قلم و لیست کردن کمبودهای خانه بود. راضیه خانم کمکم کرد: دستمال کاغذی، رب گوجه فرنگی،آب معدنی،... که باید مواظب باشم مریض نشوی این چند روزی که مهمان منی ، برای اولین بار بعد ازدواجم!
بعد آن لباس بلند را پوشیدم با شال مشکی آخر تو اگر چه به روی من نمی آوری اما از لباس کوتاه پوشیدن خوشت نمی آید و گر چه با بی حجابی من کنار آمده ای اما آن را هم نمی پسندی.
بعد همان یکی دو تکه طلایی را که با ذوق از بازار قایم تجریش خریده بودم برای این روزها، انداختم که تو دوست داری طلا پوشیدن من را!
حالا باید تصمیم بگیرم چی برای شام و ناهار وصبحانه داشته باشیم...


یک عمر تو هوایم را داشتی و چند روزی من هوایت را داشته باشم مادر جان!

۱۹.۶.۹۰

آن یاران قدیمی

مدت ها می گذشت از ندیدنشان. به فاکتورهای خودم به من بدی کرده بودند و فرصتی برای دیدن و حل اختلافات نبود- شاید هیچ وقت دیگر هم نباشد.
آنها را به تاریک ترین زوایای ذهنم رانده بودم و به پایینترین طبقات دوزخ انداخته بودمشان تا در آتش نفرت من بسوزند.
دوباره و اتفاقی دیدمشان و به شرط ادب حرف زدم. خوشحال و خندان بودند و زندگی بهشت واری داشتند!!!
وقتی از کسی متنفر می شویم- به هر دلیلی- پیش از آنکه آنها را به دشت سوزان نفرتمان تبعید کنیم، ناخودآگاه خودمان سری به انجا می زنیم که از وجودشان مطمین شویم. هر روز... هر ماه... ماییم که خود را به انجا تبعید کرده ایم نه آنها!

۱۶.۶.۹۰

یک بیماری

شاید یک نوع بیماری روانی باشد برای خودش. همین که همیشه انگار نیکوتین در بدنت هست و یا که الکل در خونت جاریست.
همین که انگار کوه های عالم را می توانی جا به جا کنی و هر غمی بیشتر از 24 ساعت نمی تواند تو را از پای دراورد.
کافی است سرت را بگذاری رول بالش تا به خواب بروی و هیچ چیز دنیا به هیچ چیزت نباشد.


اگر هم بیماری چیزی هست... خوب است...خوش بحالت...

۱۵.۶.۹۰

۱۴.۶.۹۰

یک جنایت امریکایی


دیشب فیلم "یک جنایت آمریکایی" را دیدم. بر اساس یک داستان واقعی بود که یک زن خانه دار و تعدادی بچه یک دختر بچه معصوم را تا مرگ شکنجه می دهند و می کشند. وحشتناک بود. یکی نیست به حسین بگوید این است عوض فیلم زیبای داگویل و با او حرف بزن وماشینیست که قرض دادم!


قبل ترش هم فیلمی از جانی دپ دیدم که اسمش خاطرم نیست. پراز خون و جسد و کثافت! باز هم پیشنهاد حسین!


این روزها بطور غیر منتظره ای دارم این طور فیلم ها را جذب می کنم و خدا ختم بخیر کند!



پ ن: داشتم نگران آدم هایی می شدم که در وبلاگ های قبلی ام فحش می نوشتند. خوب به سلامتی اینجا را پیدا کردند و حالشان خوب است. سلام!

۱۳.۶.۹۰

می دونم این نمایشنامه خوانی که شروع کردیم آنقدر شکننده هست که هر جلسه می تواند اخرین جلسه باشد. تصور کن! فقط تصور کن یک روزی ...نه نزدیک... نه دور... راجع به دکور و موسیقی حرف بزنیم...آخ خدا... یعنی میشه؟!