۱.۹.۰۱

امریکن دریم؟

 چیزی زیر پوستم خزیده. سال ها محرومیت های ایران و افغانستان را تحمل میکنی و یک روز خودت را در دنیای آزاد می بینی، دربند تر از همیشه. این طور به نظر می رسد که همه راه ها به روی تو باز شده است اما چیزی در درون تو بسته است که با هیچ قفلی باز نمی شود. خنده دارترش آدم هایی هستند که یک روز دوست داشتي در زندگی شان باشی و الان حتی نمی خواهی اسمشان را روی سوشیال مدیایت ببینی چه رسد به زندگی واقعی!

مساله جهان بیرون نیست، مساله هیچ وقت جهان بیرون نبوده است. مساله این بود که در آن جهان بیرون باشی و در میان آن همه هیاهو و خشم و خنده و گریه، چیزی درون تو آرام باشد. چیزی تو را تکان ندهد. راه خودت را بروی و نیایستی و اگر کسی گفت: تو زشتی! لبخند بزنی و تشکر کنی و راه ت را ادامه بدهی. فکر کنی اما متوقف نشوی. اگر کسی گفت: زیبایی! لبخند بزنی و تشکر و کنی و بگذری. به راه ت ادامه بدهی. 

فکر می کنم من به آن نقظه لبخند زدن به زشت ها و زیباها رسیده ام اما آن انسان درون من قطب نمايش را گم کرده است. همین!!!


پ ن: برای من خونه جاییه که کتابخونه داشته باشم. اینجا هنوز کتابخونه ندارم و کتاب هام روی هم کنار تختم انبار شده اند.

هیچ نظری موجود نیست: