۲۶.۶.۰۱

شنبه

جایی خوانده بودم هیچ چیزی ترسناک از یک برگه سفید کاغذ نیست... 

ارزوها و رویاهایی که از واقعی شدنشان وحشت می کنیم. اگر به روی کاغذ بیایند و زنده شوند. توان زندگی کردن با آن همه تغییر را داریم؟ از دست دادن تمام دلیل ها برای ناشاد بودن ...مثل این که دیوانه وار کسی را دوست بداری اما وحشت کنی از رسیدن، چون همه چیز تغییر خواهد کرد...


تن خسته ام را می کشانم به کافه همیشگی، چای برمی دارم با عسل! اولین کار این ست که لپ تاپ را راه بیاندازم. آنقدر کافه تنهایی آمده ام که چیز جدیدی نیست. وحشت از تنها رفتن به کافه و رستوران خیلی دور و احمقانه به نظر می رسد. ۵۰٪ راه را رفته ام. کافی ست بر ترسم غلبه کنم و شروع به نوشتن کنم... ماه هاست که نه می توانم عبور کنم و نه می توانم ادامه بدهم... باتلاق نوشتن ...

هیچ نظری موجود نیست: