۳۰.۳.۰۱

دوشنبه ای که دوشنبه نیست

 پنج صبح با صدای زنگ تلفن میم بیدار می شوم و دیگر نمی خوابم. حالم بد ست. دوشنبه تعطیل ست و من حالم خوب نیست. کتاب میخوانم، صبحانه می خورم و حتی ساینفیلد می گذارم  اما حالم خوب نیست. دوباره می خوابم و طرف های ظهر بیدار می شوم. می دانم اگر خانه بمانم حالم بهتر نمی شود. دخترها را می برم بیرون و نهار می خوریم و کمی خرید می کنیم. حالم بهتر میشود. 

به حامد مسیج می دهم، مهمان خارجی ش هنوز اینجاست. زنگ می زند و پیام می دهد که ببخشید. من گرفتارم... عصبانی نباش!

فکر میکنم آدم ها یک خط در میان می گویند: عصبانی نباش... دلخور نباش... 

یکی یکی می گویم: نیستم. اما انگار باور نمی کنند. 

هزار تا کار برای آخر هفته رديف کرده ام که هیچکدام را انجام نداده ام و نمی دهم.دو روز گذشته را بیرون بودم و معاشرت کردم و خوش گذراندم اما حالم خوش نیست. یک چیزی توی رگ هام هست که ... 

دلم قدم زدن کنار دریا را می خواهد. نسیم خنک عصر یا صبح زود از اقیانوس... شاید حالم را بهتر کند. 

هیچ نظری موجود نیست: