10.5.16

فکر کردم کتاب که بیرون بیاید یک هفته لم می دهم و لذت می برم از تمام شدن، از تمام کردن کاری که سالها برای انجامش این پا و آن پا کرده بودم. همه دوستانم از سالها پیش که بخشی از کتاب را خوانده بودند معتقد بودند که : وقتش هست!
اما انگار باید دور کره زمین می چرخیدم و هزار فرسنگ دورتر از خانه ام در یک صبح زمستانی برفی از پنجره به مخمل سفید برف خیره به این نتیجه برسم که وقتش شد!
ایمیل ناشر را که گرفتم باورم نشد، کتاب روی پیشخوان کتابفروشی ست با اسم من رویش!
اما من فردای همان روز امتحان بانکداری داشتم و شب قبلش هم نخوابیده بودم. 
هزار کار نکرده داشتم. یک ایمیل یک خطی تشکر برای ناشر و خبر انتشارش برای دوستانم. همین!
و دوباره روزهای دویدن ادامه می یابد. درست مثل دونده ای که بطری آب را بدستش می دهند اما آن به معنای پایان نیست. نیروی تازه ای می دمد تا ادامه دهی...

1 comment:

فروغ said...

مبارک باشه :)