7.4.16

سلام حسرت ها

یکی از کارهای مازوخیستی من و دوستان غیر امریکایی ام در سال اول آمدن به اینجا و حتی بعضی روزهای امسال به این ختم میشد که دق دلی های جهان سومی مان را سر همکلاسی های امریکایی مان خالی کنیم. کار به جایی می کشید که گاهی توی بحث های کلاسی هم رفرنس میدادیم. 
بحث معمولا از آنجا شروع می شد که چرا اینها با وجود این همه امکانات و فرصت ها اینقدر معمولی و کم خواه اند. بیشترشان تمام عمر از شهر و ایالت شان خارج نمیشوند. همانجا بزرگ میشوند، درس میخوانند( یا نمی خوانند) یک کار معمولی میگیرند و زندگی معمولی دارند.
مثال های مقایسه ای اش هم کم نبودند: اگر من پاسپورت امریکایی داشتم الان نصف دنیا را دیده بودم. در یک شهر بزرگ زندگی می کردم. کار بهتری می گرفتم و ...
حالا بعد دو سال حسرت آرامشی را می خورم که آدم های معمولی دارند، هزاران کیلومتر از خانه و محله شان دور نمی شوند تا زندگی بهتری! داشته باشند. آغلب چیزهایی که برای مهاجرت از دست می دهیم را قبل مهاجرت نمی بینیم. خانواده، فرهنگی که از آن آمده ایم، آب و هوایی که به آن عادت داریم، آدم هایی که می شناسیم... اینها قبل از بیرون آمدن به نظر نمی رسند و تا دور نشوی نمی فهمی. اگر چه خودم آدم های سرگشته مهاجر اطرافم همیشه برایم علامت سوال بودند. اما شنیدن کی بود مانند دیدن!

No comments: