17.2.16

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

رفتم دی سی و برگشتم. با اتوبوس رفتم اما به همه گفتم دارم هوایی می روم. میزبان هم کلید کرده بود که تیکت را بفرست که ببینیم زمان رسیدنت با کسی هماهنگ می شود با هم از فرودگاه بیایید. من هم گفتم خودم تنهایی می آیم هتل. اتوبوس سخت است. ده ساعت توی جاده، اما من سفر جاده ای دوست دارم. خوب است آدم ده ساعت مجبور باشد به جاده چشم بدوزد تا تمام شود و مجبور می شود فکر کند و خیال ببافد. به دیگران می گفتم فکر می کردند کار بیهوده ایست با اتوبوس رفتن. اما من دوست دارم آدم هایی که پایین زنجیره غذایی سیستم سرمایه داری هستند را ببینم. از تشریفات پرواز هم خبری نیست.
پانزده فولبرایتر افغان از سراسر امریکا جمع شده بودیم تا درباره صلح در افغانستان حرف بزنیم. بیشترشان را یکی دو سال قبل دیده بودم. همه مان تغییر کرده بودیم. خوب یا بد! 
چیزی که تغییر نمی کند ساختمان ها و درخت ها و آسمان است که آن هم تغییر می کند اما دیدنش به عمر یک انسان قد نمی دهد.
دو روز بحث کردیم و حرف زدیم و ارایه کردیم بدون اینکه حتی دقایقی فرصت این را داشته باشیم که از حال هم بپرسیم، حتی روز دوم ناهار را حذف کردیم تا به همه ملاقات ها برسیم. سطح گفتگو ها همه مان را غافلگیر کرد. نه کسی سنگ قومیتش را به سینه زد و نه کسی سعی کرد نظرش را به بقیه گروه تحمیل کند. انگار که همه مان در قایق به گل نشسته ای هستیم که تنها راه نجات تکیه کردن به یکدیگر است.
شب دوباره توی اتوبوس نشستم و آمدم خانه! خوب بود!


پ ن: سفیر جدید افغانستان در امریکا را هم ملاقات کردیم.
دوستانی از دانشگاه امریکایی افغانستان را هم دیدم، چه هنوز کابل پر خاطره خوب است برای من! :)

2 comments:

Zainab sajjadi said...

چقدر خوب که در امریکا نیروی مفید فرهنگی دارید، و عالی که می توانید اجتماعاتی نظیر آنرا داشته باشید.

Zainab sajjadi said...

چقدر خوب که انجا آدم فرهنگی دارید، آدم های یکرنگ و یکدل که دلشان کار می خواهد و دور هم جمع می شوند برای طرح!