29.1.16

خواب مامان را دیدم، خانه مان ته آن سربالایی بن بست بود. هنوز آشپزخانه همان بالا بود و ساختمان را تغییر نداده بودیم. من از بیرون آمده بودم و یکراست رفته بودم آشپزخانه تا او را ببینم. خندان بود. داشت مواد غذایی را توی یخچالش جا به جا می کرد. یک عالمه گوشت و سبزیجات تازه. خوشحال بود لابد که تا مدتی نگران ذخیره مواد غذایی نیست. دلم یک غذای خوب می خواست. از خواب بیدار شدم، اتاق خیلی گرم بود و بیرون برف می بارید.

No comments: