28.1.16

یک تصویر

من ایران بزرگ شدم. بیشتر عمرم را در ایران گذراندم و آنقدر راجع به تاریخ و جغرافیا و فرهنگ ایران می دانم که خود ایرانی ها هم گاهی کم می آورند. نکته مثبت یا منفی اش هم این است که من ایران را از بیرون می بینم. بدون اینکه درگیر ایرانی بودن! باشم آدم ها را از بیرون می بینم. 
چیزی که از جامعه دانشجویی ایرانی در شهری که هستم برایم جالب است این است که ایرانی های اینجا جسمشان را از ایران آورده اند و روح شان را جا گذاشته اند. یک جایی بین ایران و امریکا مانده اند.
کمتر ایرانی را دیدم که موسیقی امریکایی بشنود. اخبار داخلی امریکا را دنبال کند. بلد باشد غذاهای امریکایی درست کند (ای وای، مگه آمریکایی ها غیر همبرگر عذای دیگری هم دارند؟ این کامنت همیشگی شان است) و یا دوست صمیمی امریکایی داشته باشد.

مشکل مهاجرت از جایی شروع می شود که از جامعه خودت جدا می شوی اما جرات ادغام در جامعه میزبان را نداری. عادت ها و رسم و رسومات خودت را کول می کنی و می آوری و یک کلونی- جامعه ایرانی های مقیم فلان- بوجود می آوری و توی همان حباب به زندگی ات ادامه می دهی. این میشود که صبح نان و پنیر میخوری، برای ناهارت قورمه سبزی برمیداری، آخر هفته کنسرت ایرانی می روی و وقتی سفر می روی اولین و آخرین انتخاب رستوران ایرانی ست.

پ ن: فکر کنم این درباره بقیه مهاجران هم صدق می کند.
پ ن ۲: قضاوت درباره خوبی و بدی کلونی سازی مهاجران نمی کنم، فقط تصویری بود که به ذهنم رسیده.
پ ن۳: زندگی کردن در آن کلونی حباب خیلی راحت تر از ارتباط گرفتن با آدم هایی ست که هیچ سنخیتی نداری و تاکید میکنم ادغام شدن در جامعه میزبان اصلا کار راحتی نیست! 

1 comment:

dawlat shah poyesh said...

در اين اواخر با گروهي از ايرانيان در جاپان آشنا شده ام، حرفهاي شمادرمورد آنها كاملا صدق ميكند. مثلا يك ايراني دارد افتخار ميكند كه نام دخترش ايراني است ، حتي با زحمت تمام رفته تا مليت دخترش را هم ايراني بسازد و اين درحاليست كه در جابان فقط يك مليت ميتواني داشته باشي.