20.1.16

روزهای تاریک

تمام شب گریه ام بند نمی آمد. دوستم پرسید: حالا برای چی گریه میکنی؟
گفتم: نمی دانم.
سرم داشت می ترکید از تمام روز گریه، بین اش رفته بودم کلاس زبان و حتی خندیده بودم به دعوای صبحم! شب هم سه ساعت سر کلاس حمل و نقل  نشسته بودم و با همکلاسی خوش و بش کرده بودم.
تمام روزها اینقدر سیاه نیست. بیشترش روزهای خاکستری ست و تک و توک روزهای روشن و روزهای تاریک که می آیند... روزهای تاریک ...
دوستم گفت: قرص میخواهی؟
گفتم: نه!
سرم داشت می ترکید و نمیخواستم دردش متوقف شود. فکر کردم سکته کردن باید چیزی شبیه احساس دردی باشد که حس میکردم اما نمی دانستم درد از کجا می آید.

این روزها تشخیص بین چیزهایی که شادم میکند و چیزهایی که تا مرز جنون ناراحت و عصبانیم می کند مشکل تر شده، مرزی به باریکی مو!!!

پ ن: خنده دارترین قسمتش این بود که بین گریه ها داشتم فکر میکردم این ماجرا میتواند یک داستان خوب شود ، همچنان که توی دستمال فین میکردم به جملات داستان فکر میکردم!

No comments: