25.1.16

چهار راه ...

من همیشه عمرم میدانستم چه میخواهم. همیشه می دانستم! کلاس پنجم که بودم می دانستم سه سال بعد کجا هستم. راهنمایی بودم می دانستم دبیرستان یا تجربی میخوانم یا ریاضی. دوم دبیرستان که انتخاب رشته کردم و رفتم ریاضی می دانستم که کنکور هنر هم خواهم داد. میدانستم مهندسی میخوانم و هنر هم می خوانم. مهندسی آزاد قبول شدم و بابا پول نداشت من را بفرستد، چقدر خر بودم که ازش دلگیر شدم.
بعدش می دانستم که جان خواندن دانشگاه دولتی و مهندسی و هنر قبول شدن را ندارم و پول دانشگاه آزاد هم نیست. پس تنها باید دانشگاه قبول می شدم چون راه دیگری برای ادامه دادن بلد نبودم. رفتم حسابداری خواندم. 
فهمیده بودم پول فاکتور مهمی ست و شروع کردم به کار کردن جدی. استقلال مالی شد برایم از نان شب هم واجب تر.
درسم تمام نشده می دانستم ایران دیگر جای من نیست. بلد نبودم جای دیگری غیر از کابل را که اصلا هم ندیده بودم.
کابل آمدم و می دانستم این شهر، شهر من خواهد شد. 
بعد موقتا برگشتم ایران هنر بخوانم و خواندم، آنهم با پس انداز خودم. کمی دیر بود اما خوب بود. خیلی خوب بود. بهترین دوره تحصیلی ام بود.
بعد که از ایران برگشتم می دانستم باید کاری بکنم. خانه فرهنگ را راه انداختم و بهترین تجربه کاری ام شد.
می دانستم باید بروم بیرون از افغانستان و زندگی بیرون از افغانستان را تجربه کنم. می دانستم نمیخواهم به عنوان پناهنده یا مهاجر وارد جامعه دیگری بشوم. تجربه ایران برای هفت پشتم بس بود.
سه بار بورسیه فولبرایت شرکت کردم و بالاخره آمدم امریکا با بهترین بورسیه تحصیلی در رشته مدیریت.

حالا نمی دانم. 
هیچ تصویری از آینده ای که میخواهم داشته باشم ندارم. از اینکه یک سال دیگر کجا می خواهم باشم. هر جای دنیا که دلم می خواهد، می توانم باشم! هر کاری که تصمیمش را بگیرم می توانم انجام بدهم. مثلا میتوانم دکترا بخوانم. یا کارم بشود نوشتن. بروم نیویورک زندگی کنم یا کابل یا لندن! لازم هم نیست پاسپورت کشور دیگری را بگیرم!
میتوانم شرکت خودم را تاسیس کنم، همین الان یک نفر حاضر است تمام پس اندازش را بدهد به من تا ایده اش را تجاری کنم. 
ولی من نمی دانم.
بین چهار راهی جهان ایستاده ام و نمی دانم به کدام طرف میخواهم بروم!

No comments: