10.11.15

وقتی دخترک ۹ ساله را سربریدند...

زنی که انگشتش را به طرف جمعیت گرفته و داد می زند: شما نامردها!

بیشتر از همیشه گریه میکنم. اما بیشتر از همیشه فکر میکنم که سالم ام. از دیوانه شدن نمیترسم. جایی برای دیوانگی نیست. آدم یک جایی میفهمد که دیگر خیلی چیزها می بیند و دیوانه نمیشود.
زل میزنم به عکسها، به گلو های بریده شده. به بدن های بی جان. توی کتابخانه، راهروی دانشگاه یا سوپرمارکت... یا وقتی منتظرم استاد درس مدیریت مالی را شروع کند.

یک وقت هایی دلم میگیرد و گریه میکنم و بعد نفس بلندی میکشم و برمیگردم به درس هایم.
یک جایی برای آدمی خط امید و ناامیدی محو میشود. یک جایی آدم ته ته جاده را میبیند. یک جایی آدم می فهمد که فرصت کوتاه است برای زندگی. خنده اش را میکند و گریه اش را هم. تلاشش برای انسان ماندن! دو چندان میشود. 

No comments: