9.10.15

صحرا


نمیگذارد این دختر که ما درسمان را بخوانیم و بین خلسه کتابهایمان گم بشویم. هر از چند گاهی جیغ بنفش میکشد و ما را از بین کتابهایمان بیرون میکشد که : آهای... آهای...
حکایت فیلم نماینده اسکار از طرف افغانستان است که دوباره این دختر ما فریاد براورد. دیدم خیلی نازنی ست اگر چیزی ننویسم.
بارها و بارها گفته ام: بیخیال شو دختر، اینها از دست رفته اند، اینها به هیچ اخلاقی پایبند نیستند، نه حرفه ای ، نه شخصی... نه آبروی خودشان مهم است و نه آبروی وطنشان، هر چیزی که قابل فروش باشد را می فروشند حتی اگر حیثیت یک مملکت باشد.
باید از دور خودمان را ببینیم، تا به عمق لجنی که دور و برمان را گرفته پی ببریم. باید گاهی سرمان را از توی لجن بیرون بیاوریم تا عمق تعفن را درک کنیم.
اینکه فیلم یک آدم دیگر را به نام خود بزنی ، حتی با رضایت کارگردان، چقدر وقاحت می خواهد، اینکه سهم هنرمندانی که جان و نانشان را میگذارند تا فیلم بسازند را بدزدی... اینکه حق یک ملت را به دیگری پیش کش کنی...
اما این دفعه که تاختی به فلان وزیر و فلان مشاور و فلان رییس ... توی دلم گفتم دست مریزاد دختر! یکی گفت که آب از سرچشمه گل آلود است. یکی بالاخره پیدا شد که به این جماعت بگوید: پادشاهتان تنبان ندارد...
به جای وصله و پینه و ابروی دزدی و قرضی برای خودتان، به همین جوانهای فیلم ساز کابلی فرصت بدهید، به خدایی که باور ندارید هم برایتان افتخار می آورند و هم آبرو!

No comments: