1.10.15

قندوز

دیروز یک پاتیل سوپ مرغ درست کردم. میدانم در درون من یک کدبانوی بالقوه بوده که برای همیشه از دست رفته است. صبح های پنج شنبه برایم مثل صبح جمعه است. کلاس های این هفته ام تمام شده اند و من آرامم. خیال هفته بعد را می بافم و سه روز تنبل پیش رو و چهار روز دویدن بعدش.
اینقدر راجع به کابل حرف زده ام که دوستانم اخبار آنطرف را زودتر از بی بی سی دنبال میکنند و به سمع ام می رسانند. راستش خسته ام از اخبار بد، خسته ام از ناراحت شدن، غصه خوردن و در دنیای مجازی ناله کردن- حتی نمی شود گفت فریاد زدن- که کاری از دستم برنمی اید. نگران آدم بزرگ ها نیستم، نگران بچه هام، کودکانی که با دیدن و تجربه این همه خشونت بزرگ می شوند و هیچ گناهی ندارند و بخشی از خشونت خواهند شد در آینده!
نمیفهمم شادی بازپس گیری #قندوز را! پس آدمهایی که جانشان و شرفشان از دست رفت چه؟!
به جوانهایی که انسانیتشان به تاراج می رود در مسیر فرار به سرزمین های موعودشان. تحقیر، گرسنگی، سرخوردگی و نخواسته شدن در مدینه فاضله شان.
به دوستم گفتم دلم میخواهد تاریخ شخصی ام با آن سرزمین را بکنم و دور بیاندازم، بس که شرم آوریم! بس که قابل دفاع نیستیم، نه خودمان و نه حکومتمان!
چند سال پیش دوستی از پدرش حرف می زد که بعد رفتن طالبان هم حاضر به برگشت به افغانستان نبود -مثل پدر خود من- گفت: پدرم می گوید مثل انسان زندگی نکردیم، میخواهم مثل انسان (ادم واری) بمیرم! نمیخواهم حتی جسدم به آنجا برگردد!
سوال این روزهای من این است: اگر نمی شود مثل انسان زندگی کرد، میگذارند مثل انسان بمیریم؟

No comments: