10.5.15

صدای سکوت

میگفت: چی کار میکنی صبح تا شب توی اون اتاقت؟ حوصله ات سر نمیره!
کاری نمیکردم، بیشتر وقتها داشتم کتاب میخوندم، هر چی گیرم می آمد. سری هری پاتر رو که آرشام- پسر همسایه که ۱۰ سالش بود- بهم قرض داده بود، همانجا خوندم.

حوصله ام سر نمی رفت. فقط میخواستم دوام بیارم. یک روز که از خواب بیدار میشوم بهش فکر نکنم. یک شب که میخوابم آخرین فکرم قبل از خواب نباشد. خوابش رو که می بینم هفته ها بهش فکر نکنم. با هر صدای زنگ تلفنی از جا نپرم. از خدا می پرسیدم: چرا نمیتوانم فراموش کنم؟

سر کله آن یکی توی زندگیم پیدا شده بود که میخواست من را ببرد فرانسه، از استدلالهایش خنده ام می گرفت. از تلاشش برای قانع کردن من. انتخاب من بین رفتن و ماندن نبود. بین زنده بودن و زندگی کردن بود. از بین تهران و فرانسه، کابل را انتخاب کردم ، چه خوب انتخاب کردم! :)
سالها گذشت و من روزهایی را بیدار شدم که به او فکر نمی کردم و شبهایی که با یادش به خواب نمی رفتم. مطمینم اگر روزی توی خیابان ببینمش، حتی پنج ثانیه هم بهش فکر نمیکنم.
به جایش به آن آپارتمان نارمک فکر میکنم. به آن یک سال که روزهایش و شبهایش آنقدر شبیه هم اند که نمیتوانم تفکیکشان کنم. چرا آن یک سال که او همه غذاهایی ایرانی را با دقت تمام بهم یاد می داد، از باقلا قاتوق تا ته چین و خورش فسنجان، حتی یکی شان هم یادم نیست؟ حتی نمیدانم اسم کوچکش چه بود. به او که اولین بار بهم فهماند بیست سال ایران زندگی کردم و هیچ چیزی از این آدمها نمی دانم ...

 راستی اسم کوچک خانم امینی چه بود؟ هنوز زنده است؟

No comments: