7.5.15

... چو تخته پاره بر موج

هوای شهر مثل من دیوانه شده است. سرد و گرم میشود. جاکت برمیداری، آنقدر گرم میشود که از جین بلند پوشیدن پشیمان شوی. سرد میشود به خودت نفرین کنی که چرا آستین کوتاه بیرون آمدی.
مردم گریز بودم، دمدمی مزاج هم شدم.
دیروز توی ایوان نشسته بودم و همزمان که کتابم را میخواندم و ناهارم را می خوردم و گریه هم میکردم  به خاطر حس مشترک خودم و کتاب (مولتی تسک) فکر کردم به خودم، به آن همه که من های من پشت سر گذاشتیم. به خنده ها و گریه ها و دریغ ها و حسرتها... به این که چقدر زود دارد یکساله میشود اینجا آمدنم.
به حلقه آدمهام نگاه کردم. به خوبی ها و بدی هایشان. به آدمهایی که پشت سر گذاشته ام و ترسیدم. یکسال بعد همین روزها که بار برگشتنم را می بندم. آدمهای گذشته ام فرقی کرده اند؟ من چی؟ من عوض شده ام؟ عوض میشوم؟ دوباره می توانم در آن شهر بخندم؟ آدمهای اینجایم چه میشوند؟ آدمهایی که باهاشان میخندم و میگریم؟ پشت سر میگذارمشان؟ از کی دلتنگ آدمها میشوم؟ کی قرار میگیرم به قول تو!
به خودم ، به ایوان، با پارکینگ انطرف تر، به کارگرهای پایین که توی باغچه روبرویی کار میکردند و عین خیالشان نبود زنی در ایوان نشسته و درست آن سر کره زمین زنی دشنام میشنود، تحقیر میشود برای هیچ!!!

No comments: