25.5.15

از خواب بیدار شدم. ساده ترین و آبرومندانه ترین لباسم را پوشیدم. آرایش مختصری کردم و دسری را که خریده بودم زیر بغل زدم و پیاده راه افتادم به طرف مهمانی خدا حافظی!
سعی کردم به آدمهای غربیه و آشنای توی مهمانی فکر نکنم. نترسم از این که گوشه ای تنها بیافتم و یا آدمها سوالهای بی ربط و خصوصی بپرسند و من را معذب کنند.
تصمیم گرفتم به محض اینکه احساس کردم تحت فشار جمع هستم بزنم بیرون و برگردم.
اما یک طوری مرکز توجه شدم. اینکه خبری ازم نیست. اینکه عوض شده ام. اینکه زیبا شده ام (نمتوان اظهار نظر یک خانم محجبه بودایی- مسلمان شصت ساله را دست کم گرفت  :)
تا اخر مهمانی حرف زدم. بیشتر با آدمهای غریبه و کمتر با آدمهای آشنا!
آخر شب یکی پیام داد که خیلی خوشحال شدم از دیدنت، چیکار میکنی این روزها که اینقدر تغییر کرده ای؟ رازت چیست؟

نمی دانم، فقط روحم را میان جسمم بند کرده ام. خیالم را هم در محدوده اجاق و یخچالم نگه داشته ام. جسمم را هر روز یکساعت می دوانم و می خندم، به ترک دیوار هم می خندم...

No comments: