13.4.15

خسته از سفر رسیده ام، شش ساعت وقت دارم تا یک تحلیل ۵ صفحه ای بنویسم. آنقدر خسته ام که مقاله را که باز میکنم از پاراگراف سوم مغزم کلمه ها را پروسس نمیکند. یاد شب قبل می افتم و بحثم با دوستم. 
گفت دارم فکر میکنم دیگر چه چیزهایی را دروغ گفته ای، یا یک طور دیگری دیده ای که من نمی بینم یا اصلا نگفته ای! میدانم که از قصد نبوده این کارت، میدانم که کار درستی کردی که نگفتی، اما نمیدانم که اگر حق انتخاب داشتم دلم می خواست بدانم یا نه!!!
میتوانم بگویم: دوستی ما در حدی نیست که این سطح صداقت را از من بخواهی. یک دوستی ساده و معمولی ست که تو این سر دنیا و من آن سر دنیا... اصلا همین سادگی ات است که هم من را به خنده می اندازد و هم حسودی میکنم که چقدر سالم و بی دغدغه بزرگ شده ای...
دلم نمیخواهد هر بار این جبر جغرافیایی را بکوبم توی صورتش، سکوت می کنم و به سیاهی شب خیره میشوم.
سکوتش من را می ترساند. 
می گویم: اگر حرف نزنی من نمیدانم چی توی مغزت میگذرد.
سکوت میکند و من میان مرداب بی انتهایی پرت می شوم. تصویر مرداب آنقدر واضح است که انگار واقعا توی آن گیر اقتاده ام. زیر لب میگویم: دارم توی بیداری کابوس میبینم!
می گویم: ما آدم های آن سر دنیا زیادی شکسته ایم، آنقدر که قابل بند زدن هم نیستیم. 

چه اصراری دارم جبر جغرافیایی را بکوبم توی چشمهای ساده و زود باورش؟ سکوت می کنم و در مرداب فرو می روم...

No comments: