2.3.15

هر کجا باشم...

گفت: مثل دخترهای جاپانی شدی.
گفتم: من نه جاپانی ام و نه هیچ جای دیگری. من یک زن افغان هزاره ام (میدانم یک تعدادی به خاطر همین کلمه افغان می خواهند جفت پا بروند توی حلقم! ).
گفت: نمی دانستم اینقدر به ملیتت تعصب داری.
گفتم اتفاقا هیچ تعصب خاصی ندارم. نه برایم جای افتخار است و نه سر افگندگی . چرا که هیچ نقشی در انتخابش نداشته ام. واقعیت خالص است و من پذیرفته ام. همین!
گفت:‌یعنی اصلا مهم نیست از کجا می آیی، کجا متولد شدی و ملیتت چیست؟ مثلا اگر تو در امریکا متولد می شدی الان باید هاروارد می بودی یا آن یکی!
گفتم: اسنتفورد؟
- حالا هر چی؟ حق تو جای بهتری بود!
: شاید هم من می توانستم یک امریکایی باشم که بلد نیست دماغش را بالا بکشد و از اضافه وزن دارد می میرد. من معتقدم مهم نیست که کجا متولد میشوی. زندگی چه بلاهایی سرت می آورد. مهم این است که فرصت های زندگیت را نسوزانی و دست از تلاش برنداری، معتقدم که به اندازه کافی به آدمها فرصت داده می شود که زندگیشان را بسازند . من نمیخواهم جای هیچ کسی باشم. همین خشت خشت خودم را که پس از هر ویرانی روی هم گذاشته ام، دوست دارم!

پ ن: اگر نمی شناختمش هر دفعه که بهم می گفت جای توی توی هاروارد یا برکلی است، یکی می زدم توی سرش که هندوانه نگذارد توی بغلم!

1 comment:

Zizo said...

نوشته هایتان کاملا پخته اند و شاید از شخصیت خود ساخته ات است. ولی با این نظرت که به اندازه کافی به آدمها فرصت ساختن زندگیشان داده می شود، مخالفم. بالا و پایین جامعه را با میزان شرایط خود سنجیده اید.