8.3.15

این شهر

نوشته : بعضی شهرها هستند که می شود عاشقشان شد. یکی شان استانبول. آدمها عاشق استانبول می شوند. یک "آن" ای دارد که آدم را گرفتار می کند. همه اش هم بخاطر زیبایی منظره شهر بندری نیست. یک چیزی انگار در فضاست، در حال و هوای شهر. شهرسازها می گویند که شهر را باید مثل یک موجود زنده دید، اگر این باشد، استانبول موجود زنده زیبایی است.

شهرزاد هم نوشته بود: دلم برای این شهر دیوانه، پر جنب و جوش، باستان، دیوانه دیوانه و آدمهایی که دوستشان دارم تنگ شده!


من: عاشق کابلم. 
کابل برای من زن میانسال زیبا و بی دفاعی ست که هزار سال است ...

اما این شهر، قرار نبود من و این شهر حرفی برای هم داشته باشیم. قرار بود من مسافر گذری باشم و این شهر مسافرخانه بین راهی. اما اینجا کم کم دارد چهار راه های خلوتش را توی خاطرم جا میکند، جاده های سرد و بی انتهایش می پیچند در جانم، برف هایش سراپایم را سپید می کنند. دکان های بیروح و بزرگش و قفسه هایشان می شوند بخشی از ذهنم. این شهر دارد بی سرو صدا من را زیر و رو میکند. یک آینه ساخته است تا مرا به تمامی به خودم نشان دهد. منتظرم بهارش برسد تا شکوفه دهم یا سرما برای همیشه از پا درم آورده باشد.


No comments: