9.3.15

گفتم: یادت هست پرسیدم که تا حالا مرد عاشق دیده ای، عاشق واقعی نه اینهایی که ادای عشق در می آورند. سوالم را پس میگیرم. آن شب که تو و الف داشتید با هم حرف می زدید و یکدفعه الف دنبال سویچش می گشت که برود. آنقدر حالش خراب بود که گفتم از در برود بیرون با صورت به زمین می خورد که تو باز صدایش کردی.
- پس تو هم فهمیدی؟ اینقدر آدم می تواند حساس و باهوش باشد. قبل از این که من بگویم کمی فاصله بگیریم، ازم خداحافظی کرده بود و داشت می رفت.
ادامه داد: آن شب که همه مان رفته بودیم بار، همکلاسی هندی مان کمی مست کرده بود و سوزنش روی من گیر کرده بود. خیلی اتفاقی به الف گفتم الکی بهش بگوید که با من است. الف هم بدون لحظه ای مکث دستش را انداخت دور شانه ام و حتی کار به مکالمه هم نکشید که پسرک راهش را گرفت و رفت. همه چیز از آن شب شروع شد.
: اذیت می شوی؟
خندید که، کی از این همه توجه و مراقبت اذیت می شود؟ خیلی باهوش است اما ما با هم فرق می کنیم. او می رود آن سر دنیا، من این سر دنیا. راهمان جداست، خیلی جداست... گیجم! اگر چند سال قبل بود او بهترین آدم می توانست برایم باشد. حتی چند سال بعد که او از زندگی دانشجویی بیرون آمده باشد و سر و سامان گرفته باشد. اما حالا بد وقتی است، وسط چهار راه زندگیم هستم و نمیدانم کجا می روم، نمیتوانم یکی دیگر را به خودم وصل کنم!
سرم را به علامت تایید تکان می دهم که سخت است، بهش سخت نگیر، بگذار این رابطه راه خودش را برود تا تمام شود!


پ ن: میگوید تو که هر شب توی مهمانی هستی! اگر بگویم همه این اتفاقها در یک شب مهمانی یکهویی افتاده، کمی نامربوط به نظر می رسد، اما همه شان یکجا اتفاق افتاد!

پ ن۲: همه تان که دارید آن خراب شده را رها میکنید و می ایید بلاد کفر، فکر کنم آخرش خودم تنهایی باید برگردم کابل!

No comments: