29.3.15

نیویورک

دلم میخواست توی آن کلان شهر با آسمان خراش هایش درست میان آن خیابان بلند که ساختمانها جلوی طلوع و غروب افتاب را گرفته اند بودم. پالتو و کیف ، موبایلم را می سپردم به آن خانم خنده رو که دم درب ورودی ایستاده و بروشور به دست می رفتم داخل موزه خودم را گم می کردم.
خسته و خمیر می رسیدم جلوی اتاق تابلوی نیلوفر آبی! ساعت های باقی مانده ام را روی نیمکت روبرویش می نشستم و تابلو در پس زمینه، آدمها را تماشا میکردم.
گاهی وقتها آدم قدر لحظه ها را نمی داند، چه می دانستم آن صبح که از شدت خستگی گریه کردم و مامان به پشتم زد ، دلداری ام داد آخرین دفعه ای بود که زنده می دیدمش؟

اما این روزها حواسم هست که اینبار که با فلانی حرف می زنم ممکن است دفعه آخرم باشد. 
میگوید: تو چرا با آدمها اینقدر خوبی که خودت اذیت می شوی؟
نمیداند، آدم که چشمش بترسد، وحشت می کند از بدی کردن به آدمها. میترسد فرصت جبران نداشته باشد. می ترسد این آدمی که الان از من دلخور است مبادا دلخوری اش بماند و هیچ وقت نماند برای جبران!

آن روز که جلوی تابلو نیلوفر آبی ایستادم می دانستم که ان لحظه در ذات خودش تکرار نشدنی ست. میدانستم و جز بودن در همان لحظه کاری از دستم نمی امد...

1 comment:

Anonymous said...

این مطلب شما را باید با طلا نوشت، هر روز خواندش و هر روز با خود تکرارش کنیم