1.3.15

دوستانی که زندگیت را ساده تر میکنند

پیغام دادم که میدانید تولد فلانی ست؟ اتفاقی توی فرم مالیات تولدش را دیده بودم. یکساعت بعد پیغام دادند که بی سر و صدا دعوتش کن. چندان سخت نبود، آدمی که سوت کمک ات بلند نشده خودش را می رساند. گفته بودم خرید ضروری دارم و توی این برف و سرما خودش را رسانده بود پشت در خانه ما.
بقیه عادت به این دیوانه بازی های من و میم ندارند. کیک شکلاتی را که دید هنگ کرد. رسما هنگ کرده بود تا دو ساعت بعدش و یک طورهایی حالش گرفته بود.
بعدتر پرسیدم: نکند تو هم مثل من از غافلگیری بدت می آید. 
گفت که انتظارش را نداشته و تمام شب معذب بوده که بین آن همه توجه چه باید بکند. اما خیلی خوب بوده و خیلی خوش گذشته!
گفتم این یک تولد ساده و یک کیک و شمع بوده و همه ما به عنوان دوست اگر این کار را نمیکردیم باید تعجب می کردی.
بعدا آن یکی میم گفته بود که عاشق این دوستی مان است. 
ساعت از یک گذشته بود که همه را رسما بدون دلخوری بیرون کردم تا بخوابم!

پ ن: خاطره ذخیره میکنم برای روز مبادا!
پ ن۲: تمام مدت با پسرها سیگار کشیدیم و زور میم نرسید که وادارمان کند بیرون برویم، صبح تمام خانه بوی سیگار میداد. پیرمرد که امد دنبالمان و پشت میز ناهار خوری فندک را توی دستش بالا و پایین کرد و هیچ چیزی هم نپرسید، حس نوجوانی را داشتم که توی اولین خلافش گیر افتاده باشد.

No comments: