23.2.15

عکس

داشتم کتابم را میخواندم که مسیج امد. باز که کردم عکسی از من بود. یادم نمی آمد که چه کسی عکس را گرفته. به میز آشپزخانه شان تکیه داده ام. بلوز بلو نیوی یقه هفت تنم است ،موهایم را پشت سرم بسته ام، گردنبند کفشدوزک و گل آفتابگردانم. گوشواره حلقه ای کوچکم که برای سال نو خریده بودم. حالم بیش از حد خوب است، آنقدر خندیده ام که دندانهایم بیرون افتاده و از شدت خنده چشم هایم را بسته ام. همانطور که به میز آشپزخانه تکیه داده ام یک دستم هم به کمر کیو است. او هم انگار من را گرفته تا از آنطرف نیافتم. عاشق آن زن توی عکس ام که چقدر سرخوش و بی خیال است. بر عکس چیزی که در ذهنم بود، خیلی خوش قیافه افتاده ام، پوستم روشن و موهایم زیباست. بدنم هم همینطور!
برایش می نویسم: اصلا این عکس را یادم نمی آید. (تنها چیزی که از آن شب یادم است هق هق تمام نشدنی ام بود که گوشه ای برای خودم داشتم که طبعا کسی جز میزبان چیزی از آن نمیداند) توی عکس خیلی خوشحال به نظر می آیم!
نوشته : حال خیلی خوبی داری توی این عکس، قرار بود عکس دسته جمعی بگیریم و آخر سر هیچ وقت همه مان توی کادر نبودیم. بین دست و پا زدن های میم با دوربین من، این عکس تو هم بود.
ساعت هاست عکس روی دستکتاپ است. خواستم بگذارمش روی فیس بوغ، بعد دیدم از دید شخص سوم جز یک چشمهای بسته و بدن دفرمه چیزی نیست.


پ ن: کی میگوید نمیشود زمان را به عقب برگرداند؟؟!!

2 comments:

بتول said...

هر چند وقت می آیم و وبلاگت را می خوانم و با خودم می گویم چقدر این دختر خوب می نویسد. عاشق نوع نگاه و نوشتنت هستم.

Masuma Ibrahimi said...

تشکر که میخوانی ام بتول جان!