2.2.15

خواب

سرما خورده ام و دلم سوپ و بغل میخواهد. دو روز بود که با خستگی از خواب بیدار میشدم و اصلا حواسم نبود که این نشانه های سرما خوردگی ست. پیاده از دانشگاه آمدم. میدانم احمقانه بود با سرمای منفی ۱۴درجه بیست دقیقه پیاده بیایم. اصلا حالیم نبود که اینکه سردم نیست به خاطر تب داشتنم است. الان هم توی تب ام. نه میتوانم امتحان فردا را بخوانم و نه هیچ کار دیگر. سرفه میکنم، درد میکشم و وب بالا و پایین می کنم.
دیشب خوابت را دیدم (میدانم اینجا را نمیخوانی) خواب دیدم با هم کنار دریا هستیم و غروب است و هر دو دلمان گرفته. تو انگار اثرات همان افسردگی کذایی که سالها فلجت کرد را داشتی.... بگذریم، یکی جلوی چشم ما خودش را توی دریا غرق کرد. زن بود . من میدانستم که الان خودش را می اندازد توی دریا، این را هم میدانستم که نمیتوانم کاری برایش بکنم. اخر شنا بلد نبودم. تو هم نمیتوانستی کاری کنی... بعد من و تو راهمان را گرفتیم تا برگردیم و تو داشتی بحث میکردی که غرق شدن زن تقصیر کیست. تقصیر هیچ کس نبود و هیچ کسی کاری نمی توانست بکند.
از خواب که بیدار شدم ۵ صبح بود. چراغ آشپزخانه را روشن گذاشتم و دوباره خوابیدم... هنوز هم تب دارم اما تقصیر هیچ کس نیست...
چند شب قبلش هم خواب آن یکی را دیدم. شب روی تخت من خوابیده بود ، من هم گوشه همیشگی تخت خودم بودم. او روی تخت من خوابیده بود اما کنار من نبود‌(منطق خواب است)، من حالم خراب بود و فکر میکردم چطور این توی تخت من بوده و من هم توی همان تخت ، اما دور بودیم... مثل مهمان شب مانده ای که جایی برای سر کردن نداشته و من پناهش داده ام. یکی دیگر هم توی اتاق بود که نشناختمش. آنجا هم مریض بودم و آن یکی گفت: مریضی ات خطرناک است! طوری گفت که انگار مسولیتش است همدردی کند، انگار وظیفه اش است و ته دلش خیلی بهش ربط ندارد که چه اتفاقی برایم می افتد. دلم گرفته بود از بی تفاوتی اش و برایم مهم نبود لاعلاج گرفته باشم. تقصیر هیچ کس نبود...

پ ن: وبسایت دانشگاه اعلام کرده فردا به خاطر بدی هوا دانشگاه تعطیل است، گاهی وقتها شانس با آدم یار میشود و افرینش پایش را از روی خرخره ات برمی دارد! :)

No comments: