14.2.15

زن پشت پنجره


حتی به خودم زحمت ندادم به بهشت سپید پشت پنجره قدی ویلای خارج شهر نگاه کنم. فقط وقتی ماشین از پارکینگ بیرون آمد به میزبانم گفتم: خانه قشنگی داری. اما شب قبلش که خانه اش را نشانم میداد به هیچ چیزی نگاه نمیکردم. نگاهم از آدمها و اشیا عبور میکرد. بین آن همه شلوغی و خنده و آواز و دود، وقت قهقهه زدن از خنده حتی خودم هم نمیدانستم چیزی که بیشتر از همه میخواهم لیوان چایم و منظره پشت پنجره است.
به خودت میگویی آن قله را که فتح کردم، خانه دلم را چراغان میکنم. به خودت میگویی اگر از این گردنه به سلامت گذشتم، به خودم در آینه نگاه میکنم و میگویم: من به تو افتخار میکنم!
قله را فتح کردم و از گردنه گذشتم. زن توی آینه چشمهایش گودتر و قرمزتر شده. تنها فرقش این است که به جای ادای آدمهای قوی و همه چیز دان را درآوردن، سرش را روی شانه اولین آشنا میگذارد و هق هق قله ها و گردنه هایش را میگرید و بعدش به سپیدی برف های بیرون و سکوت دشت برفی پشت پنجره صبح عاشقان (والنتاین) و پیروزی اش لبخند میزند و راه براه به آدم ها می گوید: هپی ولنتاین!


پ ن: دوست داشتم خودم را، هپی ولنتاین!

No comments: