10.1.15

این روزها...


اول: یک جایی از زندگی هست که همه کس و همه چیز را دور می ریزی. مثل ادمی که می رود. اول فکر میکند اشیای دوست داشتنی اش را با خودش برمیدارد. کتابها، فیلم ها، عکسها و یادگاری ها، بعد می بیند چمدانش برای آنها جا ندارد. یکی یکی حذفشان می کند و یک جایی می بیند این بار سنگین شد، رهایشان می کند.
من رسیده ام و چمدانم خالیست. با چمدان خالی هم می شود سفر کرد. سفر سبک میکند آدم را، محبورت می کند اشیای دوست داشتنی ات، خاطره ها و آدمهایت را دور بریزی تا جا برای حوله سفری و مسواک و فلاسک چای ات باز شود.
یک جایی خاطره هایت را دور می ریزی تا جا برای آدمهای جدید باز شود. 

و اما بعد: کار بزرگی کرده ام این روزها، میز تحریرم را از طرف دیوار به طرف پنجره برگردانده ام. شکل اتاق طوریست که طبیعی ست میز را به دیوار بچسپانی و صندلی را بگذاری پشتش. نشستن پشت این میز همیشه اذیتم میکرد و هی دلم می خواست بروم. سر از پذیرایی ، کاناپه و پنجره قدی در می آوردم که طبعا برای تمرکز چندان جای خوبی نیست . چند روز پیش کشف کردم مشکل میز و صندلی نیست. مشکل دیوار است. من عادت ندارم رویم به طرف دیوار باشد و کار کنم. میز را برگرداندم. روبرویم ورودی ساختمان است و خیابان روبرو. خوشحال ترم طبعا!

1 comment:

vezvez said...

اه چقد خوشحالم که محیط بلاگ اسپات به گندیدگیه بلاگفا نیست تا وبلاگ ها را هی پیشنهاد بدهد و خودت مجبوری راه بروی دنبال وبلاگ ها بگردی..درمورد متنت کاملا اتفاق نظر دارم