20.12.14

سانفراسیسکو

خیابان به چشمم آشنا آمد، گفتم لابد دچار توهم شده ام. بعد دکان ها... بعد هم ساختمان هتل حیات و آن پارکینگش که می ایستادیم کنارش و با پسر ماراکویی و عرب تا بقیه بیایند، یادم هست روز آخر نیکول( یکی از میزبانها) به ما ملحق شد و دود سیگار داشت خفه اش می کرد. به دخترها گفتم که من قبلا توی این خیابان بودم و هتل را نشانشان دادم. (یک داستان از دل سفر درآمد که نمیدانم فایل اش را کجا گذاشته ام).
داشتم فکر میکردم که آن دختر سال ۲۰۱۰ که بودم کجاست؟ خوشحال ترم؟ موفق ترم؟ راضی ترم از زندگی؟ 
اصلا اگر کسی آنوقت بهم میگفت که چهار سال بعد با دوستانم سفر بین دو ترم می آیم و نیمه شب قدم زنان از این خیابان میگذرم چی می گفتم؟
همینطور که با خودم فکر میکردم، سر از یک پیتزا فروشی در آوردیم، فقط مرد جنوب آسیایی موهایش سپید شده بود، طبعا من را یادش نمی آمد... اما من چطور میتوانم یادم برود که یک پیتزای مدیوم سفارش بدهم و بعد ۲ برش از ۸ برش اش را بخورم و بقیه اش را بگذارم و بروم (سایز پیتزاهای اینجا خیلی بزرگ تر است و یک مدیوم اش ۴ گرسنه را سیر میکند)

 باز یافتنی که در این روزهای من هست بیشتر شبیه قصه های پریان می ماند، یکی دارد خیلی چیزها نشانم می دهد از گذشته! این سر دنیا و گذشته های من؟ آدمهای مهم زندگی ام را اینجا بازیافته ام و یاد گرفته ام شان دوباره،  سخت است باورش حتی برای خودم!


No comments: