2.12.14

از یک جایی به بعد دیگر تحمل کشیدن بار خودت را هم نداری چه برسد به دیگری. از یک جایی به بعد حتی تحمل خودت هم سخت میشود چه برسد که به دیگری.
از یک جایی به بعد خودت هم برای خودت زیادی میشوی. میخواهی از شر خودت هم خلاص شوی. این میشود که بیرون می روی از خودت و خودت را از بیرون تماشا میکنی.
آدمی که بیدار میشود، میخواند، میخورد، حرف می زند و می خندد تو نیستی. تو جایی هستی که اینجا نیست. یک جایی میان تخت و توالت مانده ای. یک جایی روحت رها شده و آرام گرفته و من می گویم: مرده است.
لحظه هایی که تو و روحت یک جا هستید به ندرت اتفاق می افتد. شاید وقت قدم زدن میان غرفه های سوپر مارکت برای پیدا کردن سبزیجات تازه و یا وقت زیر و رو کردن جواهرات بدلی و نگاه کردنشان و تصمیم برای نخریدنشان.
حتی همین الان که شیلا کنارم نشسته و منتظرند دخترک صبحانه اش را بخورد تا بروند بلک فرایدی- جمعه سیاه- برای خرید. من نیستم که تایپ میکنم. من توی بالکن ، روی برف ها پا برهنه سیگار میکشم!


پ ن: موقتا روحم برگشته توی جسمم، چاره ای نداشت بهش نیاز داشتم و باید امتحان فاینال را آمادگی میگرفتم!


No comments: