1.12.14

دوست

باران نم نم میبارد. قدم زنان می رویم. مرتب حالم را می پرسد اینکه توی این باران قدم بزنیم یا ماشین ببریم.
قدم می زنیم.
از چهار راه رد می شویم و راهمان را گم می کنیم. می پرسد: راه را درست می رویم؟
میخندم که محله شماست از من می پرسی. 
برایم تازه نیست رفتارش. مثل همان سالها که من باید جواب همه چیز را میدانستم و او چشم بسته می گفت درست است! مگر چقدر سن داریم که همه اش داریم از گذشته حرف می زنیم؟
قدم میزنیم، نه در روز- در شب
نه سرک شورا کابل- خیابانی در حومه شیکاگو
نه دکان کوچک و مرد مغازه دار- مرکز خریدی که نه سرش معلوم است و نه ته اش!
یاد گذشته می کنیم. چه روایت ها یکی ست.
یادت هست...
یادت هست...

صدای خنده اش می پیچد توی خیابانی با چراغهای روشن... مثل آن سالها!

گفتم چه حرف نزدیم این همه سال...
گفت: نیازی نبود، میدانستم... می دانستی! راست میگفت! چه پای قولهای دخترانه مان ایستاده بودیم. کی می گوید رفاقت مردانه است؟!

پ ن: میگوید هیچ وقت از من ننوشتی!
میگویم: تو جزو آدمهایی بودی که نمیخواستم با کسی شریک شوم. برای خودم بودی! 
چشمهاش می خندند!

پ ن۲: شریک ات کردم با دیگران! :)

No comments: