3.11.14

میگویم بیا این واقیت را بپذیریم. واقعیت این زمستان در پیش و دستهای خالی من و تو... واقعیت این شهر که تمامش خلاصه می شود به محوطه دانشگاه و چند مرکز خرید و رستوران که ماجراجوترین آدمهایش شاید من باشم و تو... بیا بپذیریم. بپذیریم که دنیایی که در آن قدم گذاشتیم فرسنگها فاصله دارد با آن چیزی که انتظارش را داشتیم. 
میخندد... با هم می خندیم و برای ساعاتی می پذیریم ... بعدتر می آید با خنده همیشگی اش و حقه های همیشگی برای رویارویی با این عصر غمگین پاییزی... 

پ ن: مرسی که هستی و میخندی.
پ ن۲: هرچند وقت یکبار تاکید می کند که یک روزی تو برای بچه های من و من برای بچه های تو، تعریف می کنیم چه در آن شهر بر ما رفت و می خندیم به این روزها!

No comments: