29.11.14

شکرگزاری

لیسا نشست پشت میز، هر کسی جای خودش. من بین باربارا و همسر رامونا نشسته بودم. مثل همیشه که جمع صمیمی شان را می دیدم و دلم می گرفت برای همه آدمهام!
لیسا برگه کاغذی را در آورد و شروع به خواندن کرد: خدایا بابت این غذا و اینکه میتوانیم این عید شکرگزاری را در کنار خانواده و دوستانمان جشن بگیریم از تو سپاسگزاریم...

از خودم پرسیدم: من بابت چی شکرگزارم؟

خدایا- اگر هستی- بابت فرصت بودن در زندگی آدمهایی که دوستشان دارم سپاسگزارم. اینکه بخش کوچکی از زندگی شان بودم و هستم. اینکه فرصت دوست داشتنشان را داشتم. اینکه دوست داشته شدم! از اینکه به من یاد دادی زندگی آنقدر کوتاه است که ممکن است هر بار آخرین باری باشد که می بینمشان، لمسشان می کنم و می بوسمشان و در آغوش می گیرمشان و هر بار که فرصت دیگری داده میشود، بیشتر شبیه معجزه است و من شکرگزار این معجزه!

پ ن: خانم راننده اتوبوس سعی میکند از دلم در بیاورد به روش خودش. با صدای صمیمی تر و بلند تر از حد معمول سلام و شب بخیر میگوید. دفعه بعد باید لبخند طولانی تری بزنم که دلخور نیستم ازت! :)

No comments: