9.11.14

۱
چهارشنبه ها ده و چهل دقیقه کلاسم توی دانشکده تجارت اون سر دانشگاه تموم میشه. تا جمع و جور کنم و از بچه ها خداحافظی کنم و برسم به ایستگاه اتوبوس ساعت ۱۱ شب شده. چهارشنبه ها او راننده اتوبوسه. یک خانم بلوند میان سال که کمی برای راننده اتوبوس بودن جوانه و خوشگله.
در طول ترم که بیشتر وقتها من تنهایی مسافر چهارشنبه شبهاش بودم صلح بینمان شکل گرفته بود. من لبخند می زدم ، سلام می کردم. او لبخند می زد و شب بخیر میگفت. تا آن سه شنبه کذایی.
دوستم جلو نشسته بود و پسر افریقایی کنار من. تا سوار شدم پرسید: مال کجایی؟
همیشه از این سوال فرار کرده ام. نه اینکه از ملیتم خجالت بکشم، بدم می آید از بحثهای بیهوده ای که بعدش راه می افتد.
اونجا زنها رو میکشند؟
چرا حجاب نداری؟
واقعا افغانستانی هستی؟
شما از امریکایی ها متنفرید؟
جنگ توی کابل چطوریه؟

در جواب پسرک گفتم: چرا میخوای بدونی؟ (یعنی نمیخوام جوابتو بدم)
گفت: همینطوری؟ حالا مال کجایی؟
برای اینکه از شرش خلاص شوم گفتم: افغانستان!
خانم راننده از دهانش پرید: من از آنجا متنفرم! بعد از سکوتی طولانی ادامه داد، پسرم یکسال در ارتش و افغانستان بوده. تا برگردد من هزار با سکته کردم. 
وقتی هم که برگشت آدم دیگری شده بود.

وقت پیاده شدن، بهم لبخند زد که: شب بخیر!
اما چیزی شکسته بود.


2
پیرمرد که حواستان هست چقدر نازنین است. هر کسی می بیند عاشقش می شود. دخترک دیشب دو بار آمد به من شکایت که این دخترهای همکلاسی چکار دارند که اینقدر باهاش گرم می گیرند. هر دو دفعه که نمیتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم می گفتم بی خیال، پیرمرد دوست داشتنی ست همه دوستش دارند در همان برخورد اول! هفتاد سالش است و خدا رو شکر که تو خانمش نیستی وگرنه از حسودی یک کاری دست خودت داده بودی. پیرزن هم با همان جوراب شلواری طرحدار و دامن کوتاهش از همه دخترها خوشتیپ تر بود و با بقیه گرم گرفته بود.

3
از ه خواسته بودند دعای قبل از غذا رای برای قریب صد نفر بخواند. ه همکلاسی سال بالایی ما و افغان است. وقت معرفی اش خانم امریکایی گفت: پسرم دعای قبل از غذا را میخواند که هر وقت بهش نگاه می کنم بهش افتخار میکنم و بعد گریه اش گرفت.
 پیرزن پرسید: ه می خواهد برگردد کابل؟
گفتم: فکر کنم برگردد، چطور؟
گفت: با این بساطی که من میبینم، اگر مادر امریکایی اش بگذارد. :))

No comments: