31.10.14

خاطره ها...

دلم میخواهد به آن عصر برگردم.
همان عصری که همه مان جمع شده بودیم توی پذیرایی خانه کوچه باغ (ما که باغی توی آن کوچه بن بست ندیدیم) کتاب ؛وحشت در ساحل نیل؛ که صفحه هایش رسما قهوه ای شده بود. (از کجا آمده بود، شاید بین صندوقهای کتابهای بابا بود که یکی جرات کرده بود بهشان دست بزند) همه خواهرها و برادرها با هم! (کدام آخرین نوروز همه مان یکجا بودیم؟) حاجی هم بود ، لابد تسبیح می گرداند و بی صدا ما را تماشا میکرد. مامه هم لابد سرگرم وصله پینه های تمام نشدنی اش بود. مامان خانوم ( ما اینطوری صداش می کردیم) هم لابد داشت یک جایی به ۱۱ شکم گرسنه فکر میکرد و بابا هم جایی توی بندرعباس ،تبریز ، قم یا کرج بود (سفرهای تمام نشدنی اش! بابا روح جهانگردش حرام ماها شد!)
برق نبود و گاز پیک نیکی بود یا شاید هم هریکین. کتاب دست بدست می چرخید و هر کسی چند صفحه میخواند تا از نفس بیافتد و بعدی داستان را ادامه بدهد. تمام فکر من این بود که نوبت من که می رسد بدون غلط و بدون شکستگی بخوانم... من کلاس ششم یا هفتم بودم!

چند بار حسرت آن عصر را خورده باشم خوب است؟

پ ن: گوگل کردم که اصلا همچین کتابی وجود دارد یا ذهن من به بازی گرفته مرا!
پ ن۲: آن شبهایی که می نشستیم فیلمهای هنر هفتم و سینما چهار را می دیدیم یا حتی قبل تر که قصه شب ساعت ۱۰ را گوش می کردیم.(رادیویی که بابا نزدیک سقف چسپانده بود و با کلید برق روشن و خاموش می شد) اووووف!
پ ن۳: الان که اینجا را باز خوانی میکردم یاد آن عصر خرداد افتادم که از دبیرستان برگشتیم و اتوبوس گرفته بودم (من ریاضی می خواندم و ۲ بار اتوبوس عوض میکردم تا برسم به دبیرستانم و به خاطر تنها نبودنم تو را هم فرستاده بودند همان دبیرستان) اتفاقی بابا سوار مینی بوس شد، مثل همیشه روزنامه اش دستش بود و من منتظر تا به خانه برسیم و هر کسی یک صفحه اش را بخواند و صفحه ها دست بدست بچرخد و آخر سر هر کدام یک گوشه بیافتد و مامانی (وقتی چیزی ازش طلب میکردیم اینطوری صداش میکردیم) صداش در بیاد که به بابا بگه: تو فقط بلدی کاغذ پاره بیاری!
یکی از ته اتوبوس به بابا گفت: از کی تا حالا افغانیها روزنامه خون شدن؟
بابا فقط خندید بهش!

3 comments:

دار چین said...

خیلی خوب بود .. اشکم در اومد :)

Masuma Ibrahimi said...
This comment has been removed by the author.
Masuma Ibrahimi said...

مرسی که میخوانی ام دارچین عزیز!