28.10.14

الف - پیرمرد بغلم می کند و به فارسی می پرسد: چطوری عزیزم!؟
همین حرکتش کافیست تا پرتم کند به دفعه اخری که بابا را دیدم که ایستاد پشت صندلی ام و به پسر عمه گفت: او بچه عکس بگیر!
تمام روز بغض میکنم، از رستوران تا انتیک فروشیهایی که هر کدامشان یک موزه اند و طبعا بهشت آدمی مثل من تا خانه ییلاقی رامونا... خودم آنقدر خرم که نمی فهمم چقدر تابلو ام.
راه برگشت هم می برندم سوپرمارکت که خرید کنم. تلاششان برای سر حال کردن من حتی تا نشان دادن مترسکی سر یک مزرعه هم میرسد.
وقتی پیاده ام می کنند پیرزن می گوید: امروز خیلی ساکت بودی...
خیلی خرم!!!

ب- برایش تعریف میکنم که چه گندی زدم به آخر هفته پیرمرد و پیرزن. اگر من بودم برای دلداری اش می گفتم بهش فکر نکن. اونها دنیا دیده اند، به خودشان نمی گیرند. تو اما عوض اش حرف را به جای دیگری می بری و اینکه خیلی زندگی مان بیخود شده و چالشی نیست و همه چیز به طرز حال به هم زنی خوب است و معلوم نیست چه مرگمان است. آخرش هر کسی می رود توی اتاقش، تو شبانه درس میخوانی و من شبانه فیلم می بینم تا وقتی که خوابم ببرد.

پ- بیدار شده ام و مطمین ام که دوباره خوابم نمی برد. فیس بوک بالا پایین می کنم و برای یکی لایک می زنم که بدو پیام می دهد که : تو خواب نداری؟
میگویم بیدار شده ام.
جواب می دهد که : اوهووم ، من هنوز نخوابیده ام و اینجا ۴ صبح است.
توی دلم می گویم: قرار بود بیاییم اینجا موفق و خوشحال شویم. چی شد آرمانهای ما...

پ ن: این نوشته ها از یادداشهای گذشته است و ما حالمان خوب است. باور کن!

No comments: