28.10.14

پشت میز بزرگ آشپزخانه معبد سخت مشغول بریدن شیرینی هایی ست برای عید مذهبی شان که حتی اسمش را نمی دانم. حواسش نیست و موهایش نیمی از صورتش را پوشانده. نمیخواهم حواسش را پرت کنم. کسی سلامم می دهد و او متوجه می شود. گل از گلش می شکفد که : کجا بودی؟ دلم برات تنگ شده بود. تا آن لحظه نمیدانم که من هم سخت دلتنگش بودم!

پ ن: پستهای اخیرم خیلی خاکستری اند، شاید به خاطر پاییز است.

No comments: