7.9.14

کی میبینمت؟

وقتی داشتم کیسه های خرید را از ایستگاه اتوبوس تا خانه خرکش میکردم وسط خستگی یاد تو و کیسه های خریدت افتادم. طبعا باید کیسه ها را ول میکردم و می نشتم گوشه پیاده رو و زار میزدم. اما خودت میدانی نه برای تو و نه برای من کسی نبود که کیسه های خریدمان را جا به جا کند. کیسه ها را ول کردم و دست به کمر به سرسبزی خیابان و آسمان آبی نگاه کردم. خستگی ام را هم روی کولم گذاشتم و به خانه آوردم. الان که کیسه های خرید را جابجا کرده ام و شام را بار گذاشته ام و دوشم را گرفته ام و این لیوان کنار دستم هم بعد مدتها خستگی ام را نشانده، وقت خوبی برای گریه به نظر میرسد. اما به قول تو؛ گریه هم بکنم، کی دلم را بالا میکند.

پ ن: حال ما خوب است ...

No comments: