18.9.14

راست میگفتی

سه ماه شاید مدت کمی باشه برای قضاوت کردن. اما مثل همین امروز جلوی چشمم هست که توی آن اپارتمان دانشجویی در بارسلونا که با ساحل چند دقیقه فاصله داشت ،نشسته بودیم و حرف میزدیم و من تازه از استکهلم رسیده بودم و همه ادمهایی که دوستم داشتند به من میگفتند که برنگرد. تو هم حرفت همین بود. 
از ترسم گفتم و اینکه میترسم در این دنیای جهان اول جایم را پیدا نکنم و مهاجری بشوم مثل هزاران تای دیگر و ...
گفتی: اینجا قانون حکمفرماست، کسی به خاطر موفق شدن نگران خودش و خانواده اش نمی شود. فرصت برای همه هست و تو اگر در آن کشور بی قانون کاری کرده ای یعنی اینجا هم میتوانی!
باور نکردم.
اینجا، باز هم دلم پیش کابل جان است اما به اطرافم که نگاه میکنم میبینم راست گفتی. چه جانی داشتم و دارم من برای جنگیدن. اینجا وقتی از زندگی و روزمرگیهایمان در کابل میگویم. آدمها به شکل قهرمان نگاهت میکنند. همین دیروز خواستند بروم مدرسه ای و از خودم و زندگیم بگویم...
کوتاه بگویم: اینجا آدمها شفاف اند، خودشانند و وانمود نمیکنند، اگر موفق باشی ستایش ات میکنند و اگر کمک بخواهی یا به صراحت نه میگویند و یا با جان دل کمکت میکنند. 

No comments: