18.8.14

یکی بود یکی نبود

پرنده ها پشت پنجره می آیند و غدا برمیدارند و میروند، چند وقت پیش خرگوش مادر بچه هایش را زیر بوته بادرنگ -خیار- بدنیا آورده بود. وقتی من دیدمشان سه تایشان با چشمهای بسته در هم میلولیدند و وقتی برگهای بادرنگ را کنار میزدی، میلرزیدند. آن روز صبح بی اختیار بهشان سر زدم، چشمهای درشتشان باز باز بود. عصر برگشتیم و بچه خرگوشها نبودند. خانم شهردار گفت که اگر یکی دوتایشان غیبش میزد جای نگرانی داشت. اما وقتی همه شان رفته اند یعنی خرگوش مادر برده شان و وقتی چشمشان امروز باز شده یعنی وقت رفتنشان بوده.
دیروز وسط فیلم هندی فرانسوی توی سینما وقتی همه داشتند از خنده غش و ضعف می رفتند من اشکهایم سرازیر شده بود. همین!
لابد جبر جغرافیایی که میگویند همین است. مثل درد بعد از بی حسی ست...

No comments: