6.2.14

برف

خروارها برف توی کوچه خوابیده. یکساعت پیش نیما از همسایه بغلی خواهش کرد که برفهای پشت بامشان را توی کوچه پارو نکند که راه را بند میآورد. یارو خیلی راحت گفت مشکل خودتان است.
خوشحال شدم که دیگر قرار نیست در این کوچه زندگی کنیم. هر چقدر همسایه های ساختمان خودمان انسانند. همسایه کناری و روبرویی روی اعصابند.
برف میبارد و بنا به پیش بینی هواشناسی تا دوازده ساعت دیگر ادامه خواهد داشت. یاد برفهای سالهای خوشحال خان افتادم و اینکه در آن روزهای برفی رانندگی میکردم تا سر کار وبعد دانشگاه و شب که برمیگشتم پرنده در خیابانهای یخ زده پر نمیزد. سال بدی بود.
من آمادگی امتحان میگیرم. شنبه صبح زود باید تا پل چرخی بروم و چهار ساعت سر جلسه بنشینم.

No comments: