18.1.14

از خوابها

آمده ایم دیدنت ، من را آوره اند دیدنت. تو یک جایی ته یک جاده ییلاقی ایستاده ای و ما سوار درشکه ای چیزی هستیم و من که همیشه گریخته ام از جر و بحث و دعوا نگرانم که تو باهام دعوا کنی. تو اول اخم کرده ای و اخمت با یک فحش کاف دار باز میشود و بغلم میکنی. استخوانهای لاغرت را زیر دستهایم احساس میکنم ، آنقدر واقعی که وقتی از خواب بیدار میشوم انگار که تو را تازه از بغلم بیرون کشیده باشند و گرمای تنت هنوز روی دستهایم باشد.

1 comment:

soode61 said...

من ديشب خواب خانه ي پدري را ديدم رسيدم سر سفره شان. چاشت . كمي نشستم و گفتم من بايد بروم دير ميشود. از خواب كه بلند شدم دلم يك عالمه تنگ شده بود هيچ وقت با يك خواب اينهمه دل تنگي را حس نكرده بودم.