27.12.13

کابل جان!

قصه از انجا شروع شد که هر دو دفعه موقع دعوت دخترهای گروه اسمم را تگ کرده بودند و پسرها کامنت ولایک. چند دفعه ای دور هم جمع شده بودند و من نرفته بودم. هیچ کدامشان را غیر از فیس بوک نمی شناختم و کامنتهایشان به نظرم لوس می آمد و من هم عموما از تجمعات بیشتر از پنج نفر گریزانم. دیدم خیلی بی نزاکتی ست که چند دفعه دعوتت کنند و تو نروی.
شال و کلاه و لباس گرم و رفتم.
یازده تا یک و نیم عصر در مهمانی شان بودم. آدمهایی که برای اولین بار میدیدمشان و همه تحصیلات عالی و شغل خوب و موفق. اما متفاوت و از هر قومی... چقدر صمیمی، من را یاد همکلاسیهای دوره فوق لیسانس تهرانم میاندازد. همزمان تولد دو نفرشان بود.
ازکلونیهای زنانه -مردانه ای که در جمعهای افغانی ایجاد میشود خبری نبود. پسرها در اماده کردن غدا و نظافت سهم گرفتند و در مورد آشپزی حرف زدند.

 ....
بعد رفتم برنامه شبهای کابل، دیدن دوستانی که مدتها ندیده بودمشان و چقدر خوب. مهدی و بتول و یاشارشان. تیمور و اسد و جواد، زکیه و شکور و دکتر شریعتی ، محمد و خانمش، زینب و فاطمه و علی...شعر شنیدیم و پای صحبت شریف سعیدی نشستیم و چای نوشیدیم و دیدارها تازه شد.
کابل دیروز شهری بود که دوستش داشتم.

پ ن: هنوز که هنوز است با تصویر ارایه شده از زن در شعر دری مشکل دارم. مثلا : مریم!

1 comment:

ساغر said...

تیک چرا نیست دیگه؟