30.12.13

در ستایش برهنگی یا این بدن من است، نه کچالوست و نه جواهر!

چرا زنها مورد تعرض قرار میگیرند؟
کافی ست در یک خیابان خلوت قدم بزنید تا هر پسر ده ساله ای که میگذرد به خودش اجازه بدهد شما را جای معشوقه اش بپندارد و دستی وکلام هرزه ای بهتان برساند. ایران و پاکستان و هند ندارد. مسلمان و مسیحی و هندو نمیشناسد. سوال: آن پسر ده ساله را کی تربیت کرده؟
جواب : یک زن!
 
ضعف:
اگر همان کودک ده ساله یا مرد پنجاه ساله احتمال بدهد که دختر مورد نظر استاد کاراته است یا کاردی همراه خود دارد، مثل بز راهش را میکشد و می رود. یاد بگیریم به صورت فیزیکی از خودمان دفاع کنیم.
 
دوم: فرهنگ عجیبی ست.
چرا زنها از زیبایی شان و برای خودشان و خانواده شان و همسرشان در این ملک لذت نمیبرند؟ زنهای مدرن -تحصیلکرده و شاغل- زیادی را میشناسم که در ظاهر فرقی با زنهای خانه دار هشت شکم زاییده ندارند.
مردی که در خانه اش یک زن شلخته و پیچیده که همه اش بوی غذا میدهد می بیند باید حریصانه به زن آراسته ای که به سر کار می رود نگاه کند و فکر کند که با زن هرزه ای روبروست که خود را برای "همه" آراسته است و ملک عمومی ست و می تواند اتراق کند.
 
سوم: حضور من در اداره پلیس غیر عادی ست.
چند سال پیش لپ تابم را دزدیده بودند. من تنها بودم و رانندگی میکردم. برای خرید از موترم پیاده شدم و تا برگشتم لپ تاب را برده بودند. به نزدیکترین پسته پلیس رفتم. یکی شان اصلا با من حرف نمی زد و دیگری به جای رسیدگی به سرقت، دهانش تا پشت گوشهایش باز شده بود و در ابرها سیر میکرد. واضح است تا همسرم برسد نه شکواییه ای پر شد ونه حرفی شنیده شد.
 
بدن من ، مال من است. نه مال پدرم است و نه ملک شخصی همسرم. نه جواهری ست که ان را پنهان کنم و نه کچالویی ست که حراجش کنم.
 
اخر: چند نفری در زندگی من هستند که فکر میکنند: من از سر این مردم زیادی ام- خودم اینطور فکر نمیکنم. تقریبا صد درصد زنانی که از افغانستان رفته اند و من میشناسمشان، به خاطر نداشتن امنیت اجتماعی رفته اند. شعار همه شان هم این است: ما از سر این مردم زیادی هستیم. راست هم میگویند. مردانی که زنشان با ملافه رختخوابشان هم ارزش است نیازی به زن روانشناس و ماستر طب وقایوی، لیسانس فیزیک و دکترجامعه شناس زن ندارند. میگویند ما که حرام شدیم. دخترمان نشود .اینها زنی میخواهند که بتواند بدهد و بزاید وبپزد. برای این کارها هم نیازی به مکتب رفتن نیست. اصلا نیازی به از خانه بر آمدن نیست. من استدلالم ضعیف است وبه قول این دوستان "شعار" میدهم. بیشتر وقتها خفه میشوم و میگویم: حق با شماست.
یکی شان سوییس دکترا میخواند. دیگری نروژ مدیا میخواند و یکی شان هم هر روز میرود دوچرخه سواری!
 
پ ن: یک پست هم بنویسم راجع به خشونتهای خانوادگی. تجاوزهای قانونی شوهر به زن!
ضرب وشتم های قانونی- وضربوهن- پدر و برادر و کاکا و ....
این قصه سر دراز دارد...
 
پ ن2: عصبانی ام؟
بله، باید عصبانی شویم!
 
پ ن3: این نوشته برای زنان است. مردان کامنت ندهند!
 

4 comments:

فروغ said...

ممکنه لطفا به من یک آدرس ایمیل از خودتان بدهید؟

سمیر حیاتی said...

کچالو چیست؟

Masuma Ibrahimi said...

سیب زمینی

soode61 said...

من فكر ميكنم از سر مردم زيادي نيستم. چون كار خاصي برايشان نكرده ام جز اينكه بينشان زندگي كرده ام و كار و بار خودم را داشته ام.خدمتي اگر كرده ام بي مواجب نبوده. اما ميخواهم بروم چون دوست دارم بهتر زندگي كنم. بچه ام بهتر زندگي كند.