22.12.13

این روزها که میگذرد ... هر روز کسی در باد فریاد میزند...

شاید از دوران دبیرستان به بعد این حس را تجربه نکرده باشم. از روزی که وارد دانشگاه شدم تا همین چند هفته پیش زندگیم پر از دویدن بود. دویدن بین دانشگاه و کلاس درس و کار و سفرهای کاری.
تا همین دو هفته پیش داشتم زیر فشارهای امتحانهای ورودی کم می آوردم. همزمان جلسات انتقال مسولیت برای تیم جدید و فکر کردن و سازماندهی قبل از انتقال مسولیت.
یک روز که از خواب بیدار شدم دیدم عجله ای ندارم برای به افیس رسیدن. جانشینم گاهی وقتها حتی بهتر از من عمل میکند. تیم جدید را واقعا دوست دارم و امیدوارم هر روز موفق تر از دیروز شوند.
ده روزی سفر تفریحی رفتم و عین ده روز در اتاق هتل استراحت می کردم و نه تشویش خرید داشتم و نه سودای برگشتن به خانه و نه حتی فکر میکردم.
کفگیر امتحانات به ته دیگ خورده و من غیر از انتظار کشیدن برای مشخص شدن دانشگاه کار دیگری ندارم.
دو کتاب غیر داستانی را تمام کردم و دارم فیلمهای 2012و 2013 را میبینم.
صبح که از خواب بیدار میشوم کاری به جز فکر کردن به ناهار و شام ندارم، از افیس هم که سر در می اورم کاری برای من نیست. یک روز کتاب میخوانم ، یادم رفته بود کتاب خواندن بدون فکر کردن به هزار مساله جانبی چه شکلی ست.
یک شب تا دیر وقت بیدار میمانم، بدون اینکه نگران دیر بیدار شدن صبح باشم.
به صبحانه و ناهار وشام فکر میکنم و تا میتوانم میخورم!
هر چند سالی یکبار لازم است آدمی از این روزهای بطالت و استراحت داشته باشد و ببیند که در کدام راه روان است. روزهایی که جایی برای رسیدن و کاری برای انجام دادن نداشته باشد و خودش را برای یک ماراتن دیگر در زندگی آماده کند.

لینک در فیلم انکس:
http://www.filmannex.com/posts/blog_show_post/83885/83885

 


2 comments:

hamid said...

تبریک میگم معصومه

کجا قصد داری برای تحصیل بری؟
موفق باشی

Masuma Ibrahimi said...

طرفای شما!