2.12.13

روح های سرگردان

روی اینترنت هستم و کار خاصی اجام نمیدهم که، در می زنند. خدمه هتل هستند. دو پسر جوان و لاغر اندام که اجازه میگیرند که اپارتمان را تمیز کنند و حوله ها را عوض کنند. من پشت لپ تابم نشسته ام. روز اول از اتاق رفتم بیرون تا معذب نباشند وبعد فهمیدم لباسم برای نشستن در لابی چندان مناسب نیست. روی صندلی کنار اسانسور نشستم تا کارشان تمام شود. بعد دیدم نمیشود هر روز که اینها می آیند من شال و کلاه کنم و بزنم بیرون (ظهر نوبت آپارتمان ما می رسد و زمانی است که ما صبحانه خورده ایم و تازه روزمان را شروع کرده ایم). این است که لپ تاپ به بغل یا پشت میز تحریرم یا روی کوچ و آنها از شعاع یک متری ام تمیز می کنند و می روند. گاهی وقتها مکالمه کوچکی در میگیرد: پنجره را باز نگه دارم یا ببندم؟
بهشان فکر میکنم و اینکه در قاعده هرم سرمایه داری عربی- دبی- قرار دارند و زبان نمیفهمند و کارشان تمیز کردن اضافات انسانهای دیگری ست که لزوما انسانهای بهتری نیستند.
دلسوزی ندارم. مدتهاست به جای نگاه کردن به تک تک آدمها، سیستم را تحلیل میکنم و آدمها را به عنوان چرخ دنده های سیستم می بینم و بعد اینکه یک انسان با روح و روانش چه میشود وقتی یکی از این چرخ دنده هاست. همیشه هم به این نتیجه میرسم که آدمها شاید برای مدتی مجبور باشند جزیی از چرخ دنده های یک سیستم شوند اما قطعا ماندن در سیستم برای طولانی مدت و یا همیشه نتیجه ای از انتخابهای فردی آدمهاست مگر در مورارد استثنا!
بدترین کار در مواجه با آدمهای قاعده هرم، ارتباط شخصی برقرار کردن ودلسوزی با آنهاست. در بیشتر موارد احساس گناهی به تو منتقل میشود که انگار تو هم در پایین هرم بودن آنها دست داشته ای و مجبوری که نگاه دلسوزانه ای بهشان داشته باشی. چون تو پول داری، من فقیرم! چون تو موفقی، من شکست خورده ام! انعام گرفتن و انعام دادن از همین احساس می آید؟؟؟ مشکلی با انعام دادن ندارم اما هیچ وقت به آدمی که انعام دادن را وظیفه من میداند راه نیامده ام، شاید در فرهنگ های دیگر طور دیگری باشد! 

پ ن: یک روز بنویسم راجع به زن در امارات! برداشت من از زن عرب، زن کارگر، زن روسپی، زن کارمند، زن اروپایی توریست، زن ایرانی، زن مسلمان با نقاب و به قول نیما666 قلم آرایش، زن مسلمان با جین تنگ و تی شرت و حجاب سر... در امارات که چه شتر گاو پلنگی هست و به نظرم تناقض عجیبی ست!

پ ن2: سی وسه سالگی تلخ نیست و درد ندارد. یک طورایی آرام و خوب و با حوصله است. هنوز هدیه ای برای خودم نخریده ام. اما میخرم! :)

3 comments:

فائزه said...

به نظر من این جریان هیچ ارتباطی به دلسوزی نداره، آنها این روش زندگی را برای خودشون انتخاب می کنند. توی نروژ افرادی زندگی می کنند وقتی که نوجوان و کودک بودن اومدن ولی زندگی شون از حد یک کارگر ساده فراتر نمی ره. وقتی باهاشون صحبت می کنی جواب می دن که جامعه فقط به دکتر و مهندس که نیاز نداره، کارگر هم می خواهد.
از آن زمان به بعد تاسف خوردن برای آدمها را گذاشتم کنار...

soode61 said...

سي و سه سالگي مبارك

سيستم است ديگر. شايد خارج از كار يكي ديگر باشد

Anonymous said...

لذت میبرم از نگارشتون... لطفا آدرس فیسبوکتون رو درج بفرمائید