25.11.13

یک شب معمولی

شش ونیم رسیدم خانه. برق نبود.اگر چند ماه قبل بود زهره ترک میشدم اما چراغ موبایل را روشن کردم و کورمال کورمال گاز را پیدا کردم و روشن کردم. چند شب پیش که برق رفته بود توی باران سعی کردم ژنراتور را روشن کنم. نشد! دیشب هم که برق نبود مهندس زنگ زد که: ژنراتور را روشن کنم. گفتم نه، خوب است.
بعد از دو بار ور رفتن با بخاری بیخیالش شدم. پتو را دور خودم پیچیده ام و بهترین کار دنیا را میکنم:خواندن!
شام کوکو دارم و سرد سرد خوردمش.
گفتم تا هفت منتظر میمانم تا برق بیاید و دوباره بخاری را امتحان کنم. الان هشت ونیم است و برق نیامده. تا نه صبر میکنم و اگر نیامد میخوابم.

پ ن: حوال نه برق آمد. بخاری را روشن کردم، سوپ درست کردم، سریال جم تی وی دیدم و خوابیدم.

1 comment:

somapa said...

خوشالم که دوباره اینور می نویسی . اونجا رو خوندن مصیبت بود . باید دپو می کردم یوهو میومدم همشو می خوندم .
سرد شده سمت شما؟ ما امروز اولین برف رو دیدیم.